گنجور

 
ناصر بخارایی

دیده باید که در او صورت یاری باشد

ور نه بی وَرد رخش هر مژه خاری باشد

ما صبوریم، تو هر جور که می‌خواهی کُن

عاقبت روزِ شمار است و شماری باشد

زار نالم چو نی از دست فراقت یارا

زر و زوری نبود، نالهٔ زاری باشد

نقش بالای تو در دیده نشاندیم، دریغ

نه درختی‌ست کز او فایدهٔ باری باشد

با تو بودیم شبی، صبح جدائی بدمید

دور مستی به کران رفت و خماری باشد

جان گران است، به کویش مبر ای باد صبا

که تو را بر دل از این سوخته باری باشد

از خم زلف تو ناصر نکشد سر ز خطت

هر کجا گنج بود زحمت ماری باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

هر که را در دو جهان همچو تو یاری باشد

یا به دست دل او چون تو بهاری باشد

کی کند بس ز تماشای گلستان رخت

خاصه کز وصل تواش بوس و کناری باشد

بر سر چشمه ی چشمم بنشین تا گویم

[...]

صائب تبریزی

نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد

تحفه سوختگان مشت شراری باشد

باغ من دامن دشت است و حصارم سر کوه

من نه آنم که مرا باغ و حصاری باشد

غنچه آبله ام، برگ قناعت دارم

[...]

رضاقلی خان هدایت

دل نگهدار که بر شاهد دنیا ننهی

کاین نه یاریست که او را غم یاری باشد

تو که امروز چو کژدم همه را نیش زنی

مونس قبر تو شک نیست که ماری باشد

آن چنان زی که چو طوفان اجل موج زند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه