گنجور

 
ناصر بخارایی

صلای عشق قدیم است و از ازل باشد

هدایت ابد و ملک لم یزل باشد

بیار باده چو دانسته‌ای که مخمورم

که نور علم همان به که در عمل باشد

مرا به علت و معلول نیست تصدیقی

ز ما تصور شا‌‌‌ذ است و بی علل باشد

مگوی قول مخالف مرا ز گوشهٔ راست

که گوش هوش رهی مایل غزل باشد

ز صحبت تو نبُرم به زخم تیغ اجل

اجل چه نسبت من صاحب اجل باشد

در آن محله ز ما با تو در محل سخنی

نسیم صبح رساند اگر محل باشد

سیاه خال تو بر اوج ماه منزل کرد

چنین فضول سیاهی مگر زحل باشد

بلندی قد طوبی و همت ناصر

مثال قامت تو در جهان مثل باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

کسی که عشق نورزد سیاه دل باشد

چو سر ز خاک لحد بر زند، خجل باشد

کسی که سر ننهد در رهش، چه سر دارد؟

دلی که جان ندهد در غمش، چه دل باشد؟

هوای دوست ز سر کی برون کند عاشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه