گنجور

 
سیدای نسفی

دل را اسیر خط بناگوش کرده ام

این خانه را چو کعبه سیه پوش کرده ام

هر جا روم به سوی توام هوش می برد

عمریست راه خانه فراموش کرده ام

ایمن کنم ز خیره نگاهان رخ تو را

آئینه را گرفته نمدپوش کرده ام

مژگان من چو سنبل تر سبز گشته است

زلف تو شب به خواب در آغوش کرده ام

مأوای من که تنگ تر از روی ناخن است

همچون نگین گرفته و خاموش کرده ام

برتر بتم رسیده مرا نام برده یی

سر در کفن کشیده ام و گوش کرده ام

ای سیدا به بحر گهر داده ام عوض

هر قطره یی که همچو صدف نوش کرده ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

زان شب که با تو دست در آغوش کرده ام

یکباره ترک صبر و دل و هوش کرده ام

هرچ آن نه عشق تست ببازی گرفته ام

هرچ آن نه یادتست فراموش کرده ام

در چشم من شدست یکی دانة گهر

[...]

امیرخسرو دهلوی

شب تا به روز خون جگر نوش کرده ام

خوش عشرتی ست این که شب دوش کرده ام

خون شد حرام شرع، ولی من چو عاشقم

بر من حلال باد که خوش نوش کرده ام

گر سرو و لاله ای بر برم نیست، این بس است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه