گنجور

 
سیدای نسفی

خوش آن مستی که درد و داغ خود را چاره می کردم

تو را می دیدم از دور و گریبان پاره می کردم

به داغ تازه می دادم تسلی داغ دیرین را

به جای برگ گل در جیب آتش پاره می کردم

به لوح سینه شبها صورتت را نقش می بستم

سری در جیب می بردم تو را نظاره می کردم

نمی گردد دل سخت تو با من نرم حیرانم

چو آتش بس که جای خود به سنگ خاره می کردم

به صحرا گر نبودی خاک مجنون سد راه من

غباری می شدم خود را ز شهر آواره می کردم

اگر می بود در عالم دوای درد عاشق را

دل خود را چو بلبل پیش گل صدپاره می کردم

به کویت هر سحر چون اشک خود طفلی که می دیدم

ز روی مرحمت آغوش خود گهواره می کردم

چه خوش بودی که همچون سیدا من هم سر خود را

به پایت می زدم درد دل بیچاره می کردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم

زبویش می‌شدم مست و گریبان پاره می‌کردم

ز خود می‌رفتم و می‌سوختم در آتش غیرت

چو با دل گفت‌وگوی آن پری‌رخساره می‌کردم

من این زخم ملامت بر جبین خویش می‌دیدم

[...]

فروغی بسطامی

اگر گاهی بدان مه پاره یک نظاره می‌کردم

گریبان فلک را تا به دامان پاره می‌کردم

گر آن خورشید خرگاهی ندیم بزم من می‌شد

بزرگی زین شرف بر ثابت و سیاره می‌کردم

ندانستم که دور چرخش از من دور می‌سازد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه