ای کوکب امید شبی کاش برآیی
ای شام الم کاش که روزی به سرآیی
گفتی که شب مرگ بیایم به بر تو
امشب شب مرگ است گر امروز بیایی
چون گوش به فریاد من آن ماه ندارد
ای آه چرا بیهده از سینه برآیی
آتش فکنی یکسره در خرمن هستی
روزی ز پس پرده اگر رخ بنمایی
پر عنبرسارا کنی این حقه ی گردون
گر یک گره از طره ی مشکین بگشایی
بگرفته دل ما بر ما خوی بد ما
ای کاش به یک عشوه دل ما بربایی
جستم دل خود را و نشان پیش تو دادند
اما چه ثمر چونکه ندانم تو کجایی
عکس رخ او را به نظر گیر «صفایی»
تا زنگ غم از آینه ی دل بزدایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساس longing و آرزوی محبوبی را بیان میکند. شاعر امیدوار است که محبوبش (کوکب امید) روزی به سراغش بیاید و شب غم (شام الم) به پایان برسد. او به درد و ناراحتی خود اشاره میکند و میگوید که این شب ممکن است شب مرگ او باشد. شاعر به محبوبش میگوید که حتی اگر او در حال مرگ باشد، امید دارد که یک اشاره یا حرکت کوچک از سوی او بتواند دلش را شاد کند. او به زیبایی محبوب و تأثیر آن بر دل خود اشاره کرده و آرزوی دیدار او را دارد تا زنگ غم را از دلش بزداید. در نهایت، او در جستجوی دل خود است و از جستجوی عشق و زیبایی با نگاهی رازآلود سخن میگوید.
هوش مصنوعی: ای ستاره امید، کاش شبی طلوع کنی و ای شب تار، کاش روزی به پایان برسی.
هوش مصنوعی: تو گفتی که شب مرگ بیایم پیش تو، ولی امشب که شب مرگ است، اگر امروز بیایی.
هوش مصنوعی: من دردم را فریاد میزنم، اما او، که ماه زیبایی است، به صدای من توجهی ندارد. ای حسرت، چرا بیهدف از دل من بیرون میآیی؟
هوش مصنوعی: اگر روزی چهرهات را نشان بدهی، آتش عشق همهچیز را در زندگیام شعلهور خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر در دنیای پر از زیبایی و خوشبو مثل عنبر، کارها را به دست بگیری و یک گره از موهای مشکی کسی را باز کنی، دنیای دیگری را میتوانی تجربه کنی.
هوش مصنوعی: دل ما در تسخیر گرفته شده است، و به خاطر ویژگیهای منفی خودمان اندوهگین هستیم. ای کاش با یک نگاه وسوسهانگیز، دل ما را فریبدهی و به دست آوری.
هوش مصنوعی: دل خود را جستجو کردم و نشانی از آن را به تو ارائه دادند، اما چه فایده وقتی نمیدانم تو کجا هستی.
هوش مصنوعی: چهره او را ببین تا غم و اندوه را از دل پاک کنی و آن را روشن کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل تنگ مدار، ای ملک، از کار خدایی
آرام و طرب رامده از طبع جدایی
صد بار فتادست چنین هر ملکی را
آخر برسیدند به هر کام روایی
آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ
[...]
ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی
بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟
ور باطنت از نور یقین هست منور
بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟
آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیس
[...]
ای ترک من امروز نگویی به کجایی
تا کس نفرستیم و نخوانیم نیایی
آنکس که نباید بر ما زودتر آید
تو دیرتر آیی به بر ما که ببایی
آن روز که من شیفتهتر باشم برتو
[...]
تا تو ز من ای لعبت فرخار جدایی
رفت از دل من خسته همه کام روایی
هر روز مرا انده هجران چه نمایی
هر روز به من برغم عشقت چه فزایی
ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی
از محنت تو نیست مرا روی رهایی
معذوری اگر یاد همی نایدت از ما
زیرا که نداری خبر از درد جدایی
در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.