گنجور

 
مولانا

رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را

خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را

در شهر که دیده‌ست چنین شهره بتی را؟

در بر که کشیده‌ست سهیل و قمری را؟

بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را

بِخْرید به گوهر کرمش بی‌گهری را

خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست

کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را

از بهر زبردستی و دولت‌دهی آمد

نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را

شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی

مه بوسه دهد هر شبِ انجم‌شمری را

آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر

حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را

اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا

هر لحظه زر سرخ کند او حجری را

جان‌هایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند

غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را

هر چیز گمان بردم در عالم و این نی

کاین جاه و جلالست خدایی نظری را

سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید

تا سرمه کشد چشم عروس سحری را

ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی

کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟

بی‌عقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم

کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را

خورشید همه روز بدان تیغ گذارد

تا زخم زند هر طرفی بی‌سپری را

بر سینه نهد عقل چنان دل‌شکنی را

در خانه کشد روح چنان رهگذی را

دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را

رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را

رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو

کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را

ای پاک‌دلان با جزِ او عشق مبازید

نتوان دل و جان دادن هر مختصری را

خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را

تا چند کَشی دامن هر بی‌هنری را؟