گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست

ور تو پنداری مرا بی‌تو قراری هست نیست

ور تو گویی چرخ می‌گردد به کار نیک و بد

چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست

سال‌ها شد که بیرون درت چون حلقه‌ایم

بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست

بر در اندیشه ترسان گشته‌ایم از هر خیال

خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست

ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من

جز صلاح الدین ز دل‌ها هوشیاری هست نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

احمد معبادی نوشته:

مصرع اول بین سوم به نظر میاد از نظر وزنی مشکل داره …

👆☹

علی ساسانی نوشته:

با سلام،
اقای معبأ دی ، مصرع ‘سال‌ها شد که بیرون درت چون حلقه‌ایم” اگر در شکل خواندن ان دقت کنید و قدری کلمات را بکشید متوجه می شوید وزن ان درست است و سکته ای در کار نیست.
موفق باشید

👆☹

احمد معبادی نوشته:

با سلام خدمت جناب ساسانی عزیز
حق با شماست، می‌توان با کشیدن وزن شعر را درست کرد.
منتها همچنان معتقدم این مصرع شعر از نظر وزنی اشکال داره که ممکنه در طی زمان و در انتقال و نوشتن ها ایجاد شده.
وگرنه، اگر به اصلاح وزن با نوع خواندن باشد که هر نثری را نیز می‌توان شعر نامید.
من معتقدم احتمالا یک هجا از این مصرع افتاده…
مثلا اینطور باشد : سالها (می) شد که بیرون درت چون حلقه ایم.
البته ممکن است (می) از نظر معنایی درست نباشد و به عنوان مثال گفتم ولی وزن مصرع اصلاح می‌شود.

👆☹

حسین، ۱ نوشته:

گرامی معبادی
درست می گوئید
این بیت با کشیدگی لغات هم وزین نمی شود
شاید اینطور بهتر باشد:
سال ها طی شد که بیرون درت چون حلقه ایم
زنده باشید

👆☹

احمد معبادی نوشته:

حسین عزیز
با شما کاملا موافقم.
سال ها “طی” شد که بیرون درت چون حلقه ایم
هم معنی درستی دارد و هم وزن شعر به درستی و مطابق با سایر ابیات میگردد.
سپاس از توجه شما

👆☹

فرشید فلاحی نوشته:

سلام بیت مورد اختلاف در نسخه ی زنده یاد فروزانفر نیامده است

👆☹

مجتبی آموزگار نوشته:

این غزل مرا به یاد شعری از عبدالواسع جبلی انداخت که می‌گوید:

گر تو پنداری که عمرم بی تو ناخوش نیست، هست

یا دلم محتاج آن رخسار مهوش نیست، هست

ور چنان دانی که بی آن صورتِ جون نقشِ چین

روی من دائم به خونِ دل منقّش نیست، هست

ور تو اندیشی که لشکرگاه دل‌های عزیز

حلقه‌ی آن زلفِ جان‌آشوبِ دلکش نیست، هست

ور بری تهمت که جانم در مصافِ عاشقی

تیرِ مژگانِ تو را همواره ترکش نیست، هست

ور تو را در دل چنان آید که با این رنج‌ها

در همه حالی مرا با عشق تو خوش نیست، هست

ور کسی گوید که فرق و دست و چشم و جان من

جایگاه خاک و باد و آب و آتش نیست، هست

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام