گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

چو با ما یار ما امروز جفتست

بگویم آنچ هرگز کس نگفته‌ست

همه مستند این جا محرمانند

میندیش از کسی غماز خفته‌ست

خزان خفت و بهاران گشت بیدار

نمی‌بینی درخت و گل شکفته‌ست

اگر یک روز باقی باشد از دی

زمین لب بسته است و گل نهفته‌ست

هلا در خواب کن اوباش تن را

که گوهرهای جانی جمله سفته‌ست

خمش کن زردهی زان در نیابی

وگر محرم شوی بستان که مفتست

 

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

زیبا روز در ‫۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۷ نوشته:

اوباش مردمان پست و فرومایه را می گویند و اوباش تن ،تن ِ اوباش مانند است که چون فرومایگان تنها جانب بد کاری می رود

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

زیبا روز در ‫۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۸ نوشته:

اوباش تن یعنی تن اوباش مانند .و اوباش مردم پست و فرومایه را می گویند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.