گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

تو هر چند صدری شه مجلسی

ز هستی نرستی در این محبسی

بده وام جان گر وجوهیت هست

درآ مفلسانه اگر مفلسی

غریبان برستند و تو حبس غم

گه از بی‌کسی و گه از ناکسی

در این راه بیراه اگر سابقی

چو واگردد این کاروان واپسی

لطیفان خوش چشم هستند لیک

به چشمت نیایند زیرا خسی

نه بازی که صیاد شاهان شوی

برو سوی مردار چون کرکسی

نه‌ای شاخ تر و پذیرای آب

نه درخورد باغ و زر و مغرسی

برو سوی جمعی چو در وحشتی

بیفروز شمعی چرا مغاسی

چو استارگان اندر این برج خاک

گهی گنسی و گهی خنسی

خمش کن مباف این دم از بهر برد

چو در برد ماندی تو خود اطلسی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مجید در ‫۶ سال و ۱۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۰۰ نوشته:

اشاره به وجود انسان است که انسان از جنش پادشاه یا همان خدا است اگر چه خود را در محبس افکار ذهن خود زندان کرده

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.