گنجور

 
عیوقی
 

همی گفت شاه سواران منم

سرور دل نامداران منم

گه جنگ ثعبان پر دل منم

گه صلح خورشید رخشان منم

گه بزم مهتاب مجلس منم

گه رزم سالار میدان منم

گه دوستی ابر رحمت منم

گه دشمنی شیر غران منم

بجای جفا زهر قاتل منم

بگاه وفا تازه ریحان منم

بگفت این و در گرد میدان بگشت

زمین را بسم فرس در نوشت

ز رخشنده تیغ آتشی برفروخت

کی از تف آن پشت ماهی بسوخت

بگفت ای دلیران و گردان رزم

سران و شجاعان و مردان رزم

کی جوید همی حمیت و نام و ننگ

که آید همی سوی میدان جنگ

هر آنکس کی سیر آمد از جان خویش

زمن جست بایدش درمان خویش

چو روباه از جان خود گشت سیر

کندش آرزو جنگ و پیکار شیر

الا سوی پرخاش پویید، هین!

ز کین جوی خود کینه جویید،‌هین!

سواری برون زد ستور از مصاف

بدل سد آهن به تن کوه قاف

به کف در یکی تیغ رخشان چو برق

در آهن نهان از قدم تا به فرق

چو دو ببر آشفته بر یک دگر

نشستند هر دو ز کین جگر

شد اندر مینشان زمانی درنگ

که بودند هر دو دلیران جنگ

ربیع ابن عدنان به حمله برش

درآمد یکی تیغ زد بر سرش

سر تیغ آن شه سواری گزین

درآمد به فرق و فرو شد بزین

بدو نیمه بفگند اندر مصاف

همی کرد بر گرد میدان طواف

همی گفت سوزنده آتش منم

ربیع ابن عدنان سرکش منم

بگفت این و در گرد میدان بگشت

زمین را بسم فرس در نوشت

بیایید تا رزم سازی کنیم

زمانی به شمشیر بازی کنیم

یکی مرد خواهم کی آید برم

شجاعی کجا باشد اندر خورم

سواری دگر اسب زد در نبرد

صف آشوب و گردن کش و شیرمرد

یکی نیزه در دست پیچان چو مار

که جز با دل و جان نکردی شمار

به کردار برق اندر آمد به خشم

چو دو کوکب آتشین کرده چشم

بگشت این بر آن تیز و آن هم برین

گه این حمله بر دو گه آن جست کین

ربیع ابن عدنان چو برق بهار

یکی تیغ زد بر میان سوار

بهٔک زخم شمشیر گردش دو نیم

بیفزود اندر دل خلق بیم

ربیع ابن عدنان بلهو و طرب

همی گفت او، کی سوار عرب

کجایند گردان لشکر شکن

که ناید همی هیچ کس پیش من

چه خواهید می زین فرومایگان

کجا خسته گردید می رایگان

بر من چو کردم نشاط نبرد

نخواهم کی آید مگر مرد مرد

یکی سروری دیگر آمد به جنگ

نکرد ایچ بر کینه جستن درنگ

هنوز اوز ره نارسیده برش

بهٔک زخم بگسست از تن سرش

سواران و گردان آهن جگر

همی آمدند از پس یک دگر

هر آن کس کی آمد همی کشته شد

میان صف از کشته پر پشته شد

چهل مرد از آن نامداران بکشت

که از کس گه کینه ننمود پشت

دگر کس نیامد سوی جنگ اوی

چو دیدند در جنگ آهنگ اوی

به جان دلیران درآمد نهیب

از آن تیر و شمشیر و عالی رکیب

چو گردان ز جنگش کشیدند دست

ربیع صف آشوب چون پیل مست

بغرید، گفتی دمان اژدهاست،

سران بنی شیبه گفتا کجاست

نخواهم به جز میر کآید برم

که من میر و سالار این کشورم

چه خیزد مر ازین چنین گم رهان

کی می کشته گردند چون ابلهان

مرا میر باید که هستم امیر

نخواهم ازین بد دلان حقیر

کجا ورقه آن عاشق تیره رای؟

کجا بابکش؟ گو به جنگ من آی!

نخواهم پدر را کی میراست و پیر

نیاید ز پیران هنر جای گیر

نخواهم به جز ورقه را هم نبرد

کی امروز پیدا شود مرد مرد

جوانم من و نیز هست او جوان

جوان را بکین بیش باشد توان

بگویید تا پیشم آید کنون

سوی جنگ مردان گراید کنون

کی تا عاشقی از دلش کم کنم

به مرگش دل خویش بی غم کنم

کجا هست گلشاه بیزار اوی

به جز من کسی نیست سالار اوی

نخواهم که بیند کسی روی اوی

به جز من نباشد کسی شوی اوی

گزیدم من او را، مرا او گزید

سزا را سزا رفت، چونین سزید

کنون ورقه گر بستهٔ مهر اوست

نباید،‌ کی نه در خور چهره اوست

به جنگ من آید گرش حمیت است

که در جنگ هم رنج و هم راحتست

چو بشنید ورقه از او این سخن

ببد بر دلش نو غمان کهن

به آب وفا روی هجران بشست

بجست او ز جا، کین جانان بجست

به جانش بر از مهر طاقت نماند

ز دیده به رخ اشک خونین براند

ز جای اندرون همچو آتش بجست

زبان بر گشاد و میان را ببست

نشست از بر بارهٔ رزمجوی

به کینه نهاد او سوی رزم روی

چوزی معرکه کرد رای، ای شگفت!

پدر جست، ‌دست و عنانش گرفت

بگفتش ترا نیست هنگام جنگ

زمانی ترا کرد باید درنگ

کی من هم کنون زو رهانم ترا

به کام دل خود رسانم ترا

بگفت این و بر بارهٔ بادپای

نشست آن سواری مبارز ز پای

برون زد فرس از میان مصاف

حمایل یکی تیغ تارک شکاف

به نیزه بگردید چون شیر نر

بگرد ربیع آن شه کینه ور

بگفت آن شه وشهسوار عرب

شجاع جهان افتخار عرب:

الای ای ربیع ابن عدنان بیای

به کینه بپوی و به مردی گرای

کی ناگه سوی مرگ بشتافتی

اگر مر مرا خواستی، یافتی!

چو مر مار را عمر آید بسر

بخواباندش مرگ بر ره گدر

نجوید نبرد مرا آن کسی

که خواهد بدش زندگانی بس

همام جهان دیدهٔ گوژپشت

ز حمیت یکی حمله بردش درشت

ربیع ابن عدنان بدو بنگرید

دو تا گشته پیری جهان دیده دید

رخی چون گل سرخ و مویی سپید

بسر بر خزی سبز، چون سبز بید

یکی نیزه چون ما را رقم به دست

که آتش همی از سنانش بجست

ابا این همه ضعف و پیری که بود

همی فر و زور جوانی نمود

ربیع ابن عدنان چو او را بدید

یکی نعره ای از جگر برکشید

بگفت ای جهن دیدهٔ سال خورد

گذشته بسی بر سرت گرم و سرد

ترا چه گه جنگ و کین جستن است

که گیتی به مرگ تو آبستن است

بگو ای خرف گشته تو کیستی

وزین آمدن بر پی چیستی؟

ترا چون کشم من؟ که خود کشته ای!

تو خود نامهٔ عمر بنوشته ای!

مرا زان جوانان مردان مرد

همی خنده آمد به گاه نبرد

چگونه کنم با تو من رای جنگ؟

کند شیر آهنگ روباه لنگ؟

تو بر گرد تا دیگران آید برم

کی من چون برویت همی بنگرم

ترا باد شمشیر من بس بود

عقاب دژم کی چو کرکس بود؟

چوزو بابک ورقه چونین شنید

زحمیت یکی نعره ای برکشید

بدو گفت: ای ناکس و بی ادب

کی باشی تو اندر میان عرب

که چونین سخن گفت یاری مرا

تو با خود برابر نداری مرا؟

به غمری همی قصد جیحون کنی!

به پیری مرا سرزنش چون کنی؟

به تن پیرم ای سگ، ولیکن به زور

بدرم جهان گاه آشوب و شور

چو بر کینه جستن ببندم میان

نیندیشم از چون تو سیصد جوان

ز پیری به من بر نیاید شکست

مرا چون تو صد بنده بودست و هست

فزون زین لباس جفا را مپوش

چه بیهوده گویی؟ به پیکار کوش!

بجز پیری از من چه آمد گناه؟

تو از لنگ اشتر لگدراست خواه

بگفت این و چون تندر از تیره ابر

بغرید وز دل بپالود صبر

چو دود و چو آتش درآمیختند

به شمشیر و نیزه برآویختند

به نیزه همی دیده بردوختند

به تیغ بلا آتش افروختند

برآمد یکی تیره گرد از نبرد

کی پر گرد شد گنبد لاژورد

یکی داشت نیره، یکی داشت تیغ

نبد ضربت از یک دگرشان دریغ

بگشتند ازین حال پیر و جوان

بسی طعنه شد باطل اندر میان

نه این گشت چیرو نه آن گشت چین

نه از کینه جستن یکی گشت سیر

همام آنک با هوش و تبدیر بود

هم آخر جهاندیده و پیر بود

حصاری کی دیوار او شد کهن

نباشد مر آن را بسی اصل و بن

چو بسیار گشت این بر آن آن برین

همام دل آور در آمد بکین

عنان تکاور به مرکب سپرد

به نیزه نمودش یکی دست برد

بزد نیزه ای بر کمرگاه اوی

بدان تا کند زو تهی گاه اوی

ربیع ابن عدنان چو شیر دژم

بزد تیغ و آن نیزه کردش قلم

بگفت: ای کهن گشته پیر نژند

یلان عرب نیزه چونین زنند؟

هم اکنون شجاعت بیاموزمت

به تیر بلا دیده بر دوزمت

بگفت این و از کین دل حمله کرد

بیاورد شمشیر تیز از نبرد

یکی ضربتی زد شگفتی عظیم

که کردش بهٔک ضربت او را دو نیم

چو پیر جهاندیده شد سرنگون

همی گشت از آن زخم در خاک و خون

ز قوم بنی شیبه بر شد خروش

دل سرکشان اندر آمد به جوش

فشاندند بر سر همه تیره خاک

ببر در همه جامه کردند چاک

گسست از تن ورقه آرام و هوش

تنش نال گون شد دلش نیل پوش

ز سستی نجنبید رگ در تنش

به خون در شده غرق پیراهنش

چو با زی هش آمد دگر ره ز پای

بیفتاد و ببرید از و هوش و رای

سدره گشت بی هوش و آمد بهوش

برآورد بار چهارم خروش

بگفتا: کی یکبارگی سوختم

دل و دیدهٔ ناز بردوختم

مرا خود دل از عاشقی خسته بود

به هجران جانان در و بسته بود

دل خسته ام باز شد خسته تر

به تیمار هجران در و بسته تر

بد از هجر بر پای من پای بند

به مرگ پدر گشت جانم نژند

به عشق اندرون صبر کردن رواست

به مرگ پدر صبر کردن خطاست

بدارای و نیروده دادگر

به پیغمبر آن فخر و زین بشر

اگر باز گردم ازین جایگاه

مگر خواسته کینه از کینه خواه

بگفت این و جستش چو شیری ز جای

به خنگ تکاور درآورد پای

بپوشید خفتان و از بر زره

میان بسته وز دل گشاده گره

ببر در یکی تیغ مرد آزمای

به کف در یکی نیزهٔ جان ربای

بدین سان همی رفت فرخ پسر

جگر خسته تا نزد کشته پدر

نگوسار خود را برو برفگند

همی کرد نوحه به بانگ بلند

گرفت او سر بابک از خون و خاک

همی کرد رخسارش از خاک پاک

نهاده ز مهر دلش بر کنار

دو دیده ز غم کرده بد سیل بار

بمالید بر روی او روی خویش

رخ از هجروز در دل کرده ریش

زمین را ز خون آبه گل زار کرد

جهان را پر از نالهٔ زار کرد

بدل در در درد و غم باز کرد

از اندهٔکی شعر آغاز کرد