گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

شدم به سوی چه آب همچو سقایی

برآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست

ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی

به چاه در نظری کردم از تعجب من

چه از ملاحت او گشته بود صحرایی

کلیم روح به هر جا رسید میقاتش

اگر چه کور بود گشت طور سینایی

زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور

از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی

کسی که زنده شود صد هزار مرده از او

عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی

هزار گنج گدای چنین عجب کانی

هزار سیم نثار لطیف سیمایی

جهان چو آینه پرنقش توست اما کو

به روی خوب تو بی‌آینه تماشایی

سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو

نه عقل ماند و نه اندیشه‌ای و نی رایی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.