گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده‌ای

در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده‌ای

بگزیده‌ام ز هجر تو تابوت آتشین

آری به حق آنک مرا تو گزیده‌ای

گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من

خون می‌چکد که بی‌سبب از من بریده‌ای

از چشم من بپرس چرا چشمه گشته‌ای

وز قد من بپرس که از کی خمیده‌ای

از جان من بپرس که با کفش آهنین

اندر ره فراق کجاها رسیده‌ای

این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال

مانند او ز هیچ زبانی شنیده‌ای

این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست

چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده‌ای

پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست

کاندر کدام سبزه و صحرا چریده‌ای

آنی که دیده‌ای تو دلا آسمانیی

زیرا ز دلبران زمینی رمیده‌ای

دانم که دیده‌ای تو بدین چشم یوسفی

تا تو ترنج و دست ز مستی بریده‌ای

تبریز و شمس دین و دگرها بهانه‌هاست

کز وی دو کون را تو خطی درکشیده‌ای

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.