گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی

به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی

نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد

نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی

هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی

سفری دراز کردی به مسافران رسیدی

تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم

که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی

سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر

که عجب در آن چمن‌ها که ملک بود پریدی

بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی

که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی

چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم

که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی

به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را

که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی

چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او

که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی

هله عشق عاشقان را و مسافران جان را

خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی

تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی

به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی

خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری

به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۴ سال قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۲ نوشته:

نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست
جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عشق دین جلال دین است، خدائی که دیده شدنی نیست ولی چون چراغی همیشه میدرخشد
چون عید و نوروز نوی و شادی می‌‌آورد همه پاسخ‌ها را یکجا بما می‌دهد
دانش مطلق آنست که یکباره میآید نه ذره ذره
راهی‌ دراز را یکشبه می‌‌پیماید و به همه امکان ملاقات می‌‌دهد
مسافران جان راه درازی آمده ‌اند تا بصورت آدم عاشق به عشق رسیدند
و گنج بزرگی را بدست آوردند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.