گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

خداوندا زکات شهریاری

ز من مگذر شتاب ار مهر داری

هلا آهسته‌تر ای برق سوزان

که شد چشمم ز تو ابر بهاری

نمی‌تاند نظر کاندر رکابت

رسد در گرد مرکب از نزاری

عنان درکش پیاده پروری کن

که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری

جدایی نیست این تلخی نزع است

گلوی ما به هجران می‌فشاری

چو سایه می‌دود جان در پی تو

گذشت از سایه جان در بی‌قراری

به روی او دلا بس باده خوردی

بدین تلخی از آن رو در خماری

چه باشد ای جمالت ساقی جان

خماری را به رحمت سر بخاری

نه دست من گرفتی عهد کردی

که ما را تا قیامت دست یاری

ز دست عهد تو از دست رفتم

به جان تو که دست از من نداری

کی یارد با تو دیگر عهد کردن

که تو سنگین دلی بی‌زینهاری

تو خیره کشتری یا چشم مستت

که بر خسته دلانش می‌گماری

حدیث چشم تو گفتم دلم رفت

به دریای فنا و جان سپاری

دل من رفت عشقت را بقا باد

در اقبال و مراد و کامکاری

بزی ای عشق بهر عاشقان را

ابد تا کارشان را می‌گذاری

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۶ نوشته:

حدیث چشم تو گفتم دلم رفت
به دریای فنا و جان سپاری
دل من رفت، عشقت را بقا باد
در اقبال و مراد و کامکاری...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.