گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و وصال و عیش آری

بکن ای موسی جان خلع نعلین

که اندر گلشن جان نیست خاری

کبوترها سراسر باز گردند

که افتاد این شکاران را شکاری

شود سرهای مستان فارغ از درد

چو سر درکرد خمر بی‌خماری

بخور که ساعتی دیگر نبینی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

برآور بینی و بوی دگر جوی

که این بینی است آن بو را مهاری

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.