گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

نگارا تو گلی یا جمله قندی

که چون بینی مرا چون گل بخندی

نگارا تو به بستان آن درختی

که چون دیدم تو را بیخم بکندی

چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی

که چونی در فراقم دردمندی

من آنم کز فراقت مستمندم

تو آنی که هلاک مستمندی

در این مطبخ هزاران جان به خرج است

ببین تو ای دل مسکین که چندی

چو حلقه بر درت سر می‌زنم من

چه چاره چون تو بر بام بلندی

بیا ای زلف چوگان حکم داری

که چون گویم در این میدان فکندی

سپند از بهر آن باشد که سوزد

دلا می سوز دلبر را سپندی

بیا ای جام عشق شمس تبریز

که درد کهنه را تو سودمندی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.