گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

در خانه خود یافتم از شاه نشانی

انگشتری لعل و کمر خاصه کانی

دوش آمده بوده‌ست و مرا خواب ببرده

آن شاه دلارامم و آن محرم جانی

بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش

از عربده مستانه بدان شیوه که دانی

گویی که گزیده‌ست ز مستی رخ من بر

کز شاه رخ من بر کاری است نهانی

امروز در این خانه همی‌بوی نگار است

زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی

خون در تن من باده صرف است از این بوی

هر موی ز من هندوی مست است شبانی

گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو

از قامت چون چنگ من الحان اغانی

هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است

پیران طریقت بپذیرند جوانی

در آینه شمس حق و دین شه تبریز

هم صورت کل شهره و هم بحر معانی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.