گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای جان گذرکرده از این گنبد ناری

در سلطنت فقر و فنا کار تو داری

ای رخت کشیده به نهان خانه بینش

وی کشته وجود همه و خویش به زاری

پوشیده قباهای صفت‌های مقدس

وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری

از شرم تو گل ریخته در پای جمالت

وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری

بی‌برگ نشاید که دگر غوره فشارد

در میکده اکنون که تو انگور فشاری

اقبال کف پای تو بر چشم نهاده

اندر طمعی که سرش از لطف بخاری

از غار به نور تو به باغ ازل آیند

ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری

بر کار شود در خود و بی‌کار ز عالم

آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری

در باغ صفا زیر درختی به نگاری

افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری

کز لذت حسن تو درختان به شکوفه

آبستن تو گشته مگر جان بهاری

در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا

آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری

او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز

کاوصاف جمال رخ او نیست شماری

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کوروش ایرانی اصل در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۸ دی ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۰۹ نوشته:

کار تو داری = مهم تو هستی...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
کوروش ایرانی اصل در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۸ دی ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۱۱ نوشته:

نیست شماری = قابل شمردن نیست...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.