گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری

سلطان بچه‌ای آخر تا چند اسیری

سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است

زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری

آن میر اجل نیست اسیر اجل است او

جز وزر نیامد همه سودای وزیری

گر صورت گرمابه نه‌ای روح طلب کن

تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری

در خاک میامیز که تو گوهر پاکی

در سرکه میامیز که تو شکر و شیری

هر چند از این سوی تو را خلق ندانند

آن سوی که سو نیست چه بی‌مثل و نظیری

این عالم مرگ است و در این عالم فانی

گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری

در نقش بنی آدم تو شیر خدایی

پیداست در این حمله و چالیش و دلیری

تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم

بیزارم از این فضل و مقامات حریری

بی‌گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی

در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری

اندازه معشوق بود عزت عاشق

ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری

زیبایی پروانه به اندازه شمع است

آخر نه که پروانه این شمع منیری

شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید

که اصل بصر باشی یا عین بصیری

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.