گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی

شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی

بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی

وز غایت مستی تو همکاسه مسکینی

بس جان گزین بوده سلطان یقین بوده

سردفتر دین بوده از عشق تو بی‌دینی

کو گوهر جان بودن کو حرف بپیمودن

کو سینه ره بینی کو دیده شه بینی

هر مست میت خورده دو دست برآورده

کاین عشق فزون بادا وز هر طرف آمینی

گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکین

جانی که به لب آمد چه سود ز یاسینی

آن دلشده خاکی کز عشق زمین بوسد

در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی

آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد

گه باده جان گیرد گه طره مشکینی

هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر

کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۵۰ نوشته:

آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.