گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم

برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی

به نور مه بدید اشتر میان راه استاده

ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت

که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی

خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری

که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی

شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی‌دانی

تو را می‌شورد او هر دم چرا او را نشورانی

تو را دیوانه کرده‌ست او قرار جانت برده‌ست او

غم جان تو خورده‌ست او چرا در جانش ننشانی

چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی‌جویی

چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سپیدار در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۵۸ نوشته:

شب قدر است در جانت
فروزانفر چاپ نهم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بهرام نامدار علی‌آبادی در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۶ نوشته:

بیت هفتم مصرع اول اشتباه تایپی دارد :
شب قدر است در جانت ...
درست می‌باشد
که : شب قدر است در جانب ...
نوشته شده است و نادرست است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
احمد ترکمان در ‫۵ ماه قبل، سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۵۵ نوشته:

شنیدم کاشتری گم شد ز کُردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سوی،کُرد بیابانی
چو اشتر را ندید،از غم،بخفت اندر کنار ره
دلش از حسرت اشتر،میان صد پریشانی
کُردی(اهل کردستان)در شبی تاریک و در بیابان به دنبال شتر گمشده می‌گردد و خسته از جست و جو اندوهگین و غمناک می‌خوابد در حالی که در حسرت شتر گمشده خویش است.اما خوابش نمی‌برد و نیمه‌شب برمی‌خیزد و ماه تابان را می‌بیند که بیابان را روشن کرده و شترش را به او نشان می‌دهد!
در غزل یاد شده،مولانا به سراغ شب قدر و مفهوم آن می‌رود و آن را گم‌شده‌ای می داند که آدمیان در درون خود دارند و برخی بر این گمگشته‌ واقف هستند و برخی بر آن ناآگاهند!اما می‌گوید که هر کداممان یک گمشده‌ای داریم که می‌توانیم با تلاش و کوشش آن را پیدا کنیم و این گمشده نه در بیرون که در وجود ماست.و در وجود آدمی هم وقتی فوران می‌کند و به جوش می‌آید که با تامل و اندیشه در خویشتن خویش همراه باشد و تا درون نجوشد مشکلات بیرونی نمی‌تواند آن حرکتی را که به یک تحول منجر می‌شود ایجاد کند.
مولانا می‌گوید که نه همه شب‌ها شب قدر است اما از طرف دیگر می‌گوید نه همه شب‌ها خالی از آن نعمت قدر است.
حق شبِ قدر است در شب‌ها نهان
تا کند جان هر شبی را امتحان
نه همه شب‌ها بود قدر ای جوان
نه همه شب‌ها بود خالی از آن.
در غزل نیز وقتی کُرد شترش را پیدا می‌کند در نتیجه‌گیری خود می‌آورد:
خداوندا،در این منزل،برافروز از کرم نوری
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی
و نکته اصلی تاکید مولانا بر عقل انسانی است که باید با تامل و اندیشیدن گمشده خود را پیدا کند.
شب قدر است در جانت،چرا قدرش نمی‌دانی؟
تو را می‌شورد او هر دم،چرا او را نشورانی؟
شب قدر فرصتی است برای اندیشیدن در خود،تامل در خویشتن خویش.باید مغتنمش داشت و برپای چنین نهالی آب لطف و همت افشاند.شب قدر خود را پیدا کنید.شاید امشب شب قدر شما نباشد برای ما باید همه شب شب قدر باشد یعنی اینکه هیچ وقت از خداوند خویش قافل نشویم و همیشه از او بخواهیم که نظری به ما داشته باشد..
یارب نظرت از ما بر نگردد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.