گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ایا دلی چو صبا ذوق صبح‌ها دیده

ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده

گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه

کمر ببسته و در کوه کهربا دیده

ورای دیده و دل صد دریچه بگشاده

برون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده

چو جوششی و بخاری فتاد در دریا

ز لذت نظرش رست در قفا دیده

چو موج موج درآمیخت چشم با دریا

عجب عجب که همه بحر گشت یا دیده

به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروس

چنین بود نظر پاک کبریادیده

نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید

صفات طالب و مطلوب را جدا دیده

اله را کی شناسد کسی که رست ز لا

ز لا کی رست بگو عاشق بلادیده

رموز لیس و فی جبتی بدانسته

هزار بار من این جبه را قبا دیده

دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفت

تویی حیات من ای دیده خدادیده

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۲ نوشته:

صحبت از دو جور دیدن است که اساس عرفان جلال دین است، یکی‌، دیدن عادتی که به دنبال یکنواختی در هستی‌ می‌‌گردد و پدیده‌ها را یک بار شناسائی میکند و همیشه می‌‌خواهد همان جور ببیند که روز گذشته دیده است تا خیال راحت و سواد کارآمد برای خود دست و پا کند، این دیدن را حیوانات هم به طور طبیعی صورت می‌‌دهند
دیدن دیگر نو دیدن است اینکه هر روز دیدی نو و بینشی تازه به دست آوری، زیرا زندگی‌ و هستی‌ چون دریائی هر لحظه موج تازه‌ای بر می‌‌انگیزد و چون بهار، نو و تازه می‌‌شود وقتی بهار می‌‌آید هر حیوانی به دنبال میوه و خوراکی ویژه خود می‌‌گردد که در حافظه یا ژن او ثبت شده است، این تنها انسان است که به دنبال مستی و عشق است و در کوه به دنبال کهربا و در دریا به دنبال مروارید و در هستی‌ به دنبال نادیده‌ها و آن چه تا کنون کشف و دیده نشده است می‌‌پوید و جستجو می‌‌کند و از یافتن آن ذوق می‌‌کند و به دنبال یافتن انسان‌های بزرگ می‌‌گردد، پس یکی‌ دیدن مصرفی و رقابت است و یکی‌ دیدن آفرینشی و عشق
این دو جور دیدن یکی‌ اساس مذهب است که نو آور را به عنوان مبدع و کافر به مرگ محکوم می‌‌کند و یکی‌ اساس دین است که به دنبال صلاح و بهبودی و جلال آن است
دیدن اول از بیرون است و دویی و جدایی است و دیدن دیگر یکی‌ شدن با هستی‌ است زیرا همراه هستی‌ دگرگونی و نو شدن را تجربه می‌‌کند

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.