گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده

دل رفته ما پی دل چون بی‌دلان دویده

دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری

تا شحنه فراقت دستان دل بریده

از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده

نی را ز ناله من در جان شکر دمیده

در سایه‌های عشقت ای خوش همای عرشی

هر لحظه باز جان‌ها تا عرش برپریده

ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین

از آب عشق رسته وین آهوان چریده

دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو

هر دیده خویشتن را در آینه بدیده

سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز

گوش رباب جانی برتافته شنیده

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۱ نوشته:

یک ویژگی‌ یار و عشق آیینه بودن است که بدو این آیینه انسان نمی تواند خود را ببیند، صورت را می‌‌توان در آیینه شیشه‌ای دید ولی درون و چهره واقعی نیازمند آیینه دیگری است زیرا جان انسان ثابت نیست و می‌‌تواند با معنی‌‌های نو و هم نشینی با یار بزرگتر و بزرگتر گردد و از خشکی به گلزار و از ترشی به نی‌ زار شکر مبدل شود

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.