گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو

گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو

در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا

ماری شوم چو افکندم اصطفای تو

ای باقی و بقای تو بی‌روز و روزگار

شد روز و روزگار من اندر وفای تو

صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا

بادا فدای عشق و فریب و ولای تو

دل چشم گشت جمله چو چشمم به دل بگفت

بی‌کام و بی‌زبان عجب وصف‌های تو

زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل

دل می‌کند دعای دو چشم و دعای تو

می‌گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ

در جست و جوی چشم خوش دلربای تو

گر کاسه بی‌نوا شد ور کیسه لاغری

صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو

گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب

درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو

ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است

صد دل به غم سپارم بهر رضای تو

از زخم هاون غم خود خوش مرا بکوب

زین کوفتن رسد به نظر توتیای تو

جان چیست نیم برگ ز گلزار حسن تو

دل چیست یک شکوفه ز برگ و نوای تو

خامش کنم اگر چه که گوینده من نیم

گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس در ‫۹ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۷ دی ۱۳۹۰، ساعت ۰۱:۴۸ نوشته:

migardad aseman hame shab ba do sad cheragh

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.