گنجور

 
مولانا

موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین

از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین

جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو

دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین

دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم

عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین

دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا

لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این

از در دل درشدم امروز دیدم حال او

زردروی و جامه چاک و بی‌یسار و بی‌یمین

گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های

از فراق ماه روی همنشان همنشین

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode