گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

نازنینی را رها کن با شهان نازنین

ناز گازر برنتابد آفتاب راستین

سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب

چند بینی سایه خود نور او را هم ببین

درفکنده‌ای خویش غلطی بی‌خبر همچون ستور

آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین

از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود

زان که در ظلمت نماید نقش‌های سهمگین

از ستاره روز باشد ایمنی کاروان

زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین

مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست

زانک او گشته‌ست با شب آشنا و همنشین

شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت

سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رشید گل افشان در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۶ نوشته:

درود بر شما . سپاسدار هستم بیت اول را تفسیر نمایید. گازر چه ارتباطی با آفتاب دارد؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
واقعگرا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۹ نوشته:

با درود
متاسفانه واژگان غلتیدن و غلت به غلط، غلط نوشته شده تصحیح بفرمایید

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
فرهنگ در ‫۳ سال قبل، جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۱ نوشته:

رشید جان
گازر به معنای رختشوی یا کسی که رخت دیگران رو
می‌شُست هست. طبیعتا کار گازر نیاز مبرمی به نور آفتاب برای خشک شدن داره . از همین رو میگه تو که تا این حد کارت نیازمند آفتاب حقیقت هست همچون گازر تا کی برای خورشید ناز میکنی!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
خاموش در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۹ نوشته:

خلاصه غزل
ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺱ، ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻈﻪ‌ﯼ ﻫﯿﺠﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ، ﻭﺣﺎﻓﻈﻪ‌ﯼ ﺫِﻫﻨﯽ ﻛﻪ ﻓﻜﺮﻫﺎﯼ ﻫﻢ ‌ﻫﻮﯾﺖ ‌ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺳﺨﻦ ﻣﯽ ‌ﮔﻮﯾﺪ، ﺗﺮﻛﯿﺐ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺣﺎﻓﻈﻪ، ﮔﺬﺷﺘﻪ ‌ﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ‌ﺳﺎﺯﺩ.
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ‌ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﯿﻢ، ﮔﺬﺷﺘﻪ ‌ﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯾﻢ. ﻋﺪﻡ ﺭﺿﺎﯾﺖ، ﮔﻠﻪ ‌ﻣﻨﺪﯼ، ﺩﺭﺩ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﻮﺟﯽ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ‌ﺑﺮﺩ. ﻛﻤﺘﺮ ﺑﭽﻪ ‌ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻮﺩﻛﯽ ﻭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ‌ﺍﺵ ﻧﺮﻧﺠﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺯﯾﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ ‌ﺩﺍﻧﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ، ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻧﺎﺗﺶ ﺧِﺮﺩﻣﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻫﯿﺠﺎﻧﺎﺗﺶ ﺭﺍ، ﺭَﻧﺠﺶ ‌ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ‌ﯼ ﻫﯿﺠﺎﻧﯽ ‌ﺍﺵ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ‌ﺩﺍﺭﺩ. ﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ‌ﻧﻤﺎﯾﺪ. ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﯿﺰ ﻫﻢ ‌ﻫﻮﯾﺖ ‌ﻣﯽ ‌ﺷﻮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﻣﯽ ‌ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺑﺎ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﯾﻦ ﺗﻠﻨﮕﺮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ‌ﺷﻮﻧﺪ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﻮﺩ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﻧﺸﯿﻨﺪ، ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﻣﯽ ‌ﺑﻠﻌﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻤﯿﻖ ‌ﺗﺮﯾﻦ ﻻﯾﻪ ‌ﻫﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ‌ﻛﻨﺪ،…
ﺩﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﻛﺴﯽ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺷﺨﺺ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﯿﺰ ﺧﺎﺹ، ﺣﺘﯽ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ. ﻭ ﻓﻜﺮ ﻣﯽ ‌ﻛﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ‌ﺁﻭﺭﺩ، ﺣﺘﻤﺎً ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﯿﺪ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ‌ﻛﻨﺪ، ﻣﯽ ‌ﺭﻧﺠﺪ ﻭ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ‌ﻫﺎﺳﺖ…ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ‌ﻫﺎ ﺭﺳﯿﺪﻩ ‌ﺍﯾﻢ. ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎ ﺁﻥ ‌ﻫﺎ ﺳﺮﻛﺮﺩﻩ-ﺍﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯿﻢ، ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ، ﺳﺎﻝ ‌ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﭼﯿﺴﺖ؟!
ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ‌ﮔﻮﯾﺪ: ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﻮﯾﻢ، ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﻀﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﯿﻢ. ﻛﻤﻚ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﺎﯼ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ، ﺍﻣﺮ ﻛُﻦ ‌ﻓﻜﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ‌ﮔﻮﯾﺪ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻣﯽ ‌ﺷﻮﺩ. ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﯽ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﻧﺪﻩ ‌ﺍﻧﺪ، ﻭ ﻣﯽ ‌ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﺷﻮﯾﻢ:ttp://Parvizshahbazi.com

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.