گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ز قند یار تا شاخی نخایم

نماز شام روزه کی گشایم

نمی‌دانم کجا می روید آن قند

کز او خوردم نمی‌دانم کجایم

عجایب آنک نقلش عقل من برد

چو عقل نیست چونش می ستایم

کی دارد روزه همچون روزه من

کز او هر لحظه عیدی می ربایم

ز صبح روی او دارم صبوحی

نماز شام را هرگز نپایم

چو گل در باغ حسنش خوش بخندم

چو صبح از آفتابش خوش برآیم

زبانم از شراب او شکسته‌ست

ز دستانش شکسته دست و پایم

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۳۳ نوشته:

چو عقلم نیست، چونش می‌ستایم..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.