گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما

بی سر و سامان عشقش بود سامان ما

آن خیال جان فزای بخت ساز بی‌نظیر

هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما

در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان

گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما

صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود

کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما

خوش خوش اندر بحر بی‌پایان او غوطی خورد

تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما

شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان‌ها

تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما

شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار

پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما

دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را

ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما

پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می‌چکد

پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما

در دهان عقل ریزد خون او را بردوام

تا رهاند روح را از دام و از دستان ما

تا بشاید خدمت مخدوم جان‌ها شمس دین

آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما

تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب

تا ببیند حال اولیان و آخریان ما

شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد

کز زمینش می‌بروید نرگس و ریحان ما

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۲ نوشته:

بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
آیینه در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۶ نوشته:

شعر به طور واضحی در مصرع دوم بیت اول سکته دارد.
به گمانم بی سر و سامانی بوده که بی سر و سامان تایپ شده

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.