گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم

با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » گریه بی بهانه » من و ما

شهرام ناظری » مولویه » مقدمه (اسطوره)

فرزاد برهمن » سیب / مهربانی » من چه منم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

اپسلون نوشته:

من چه منم من چه منم من که پر از وسوسه ام
من که غلام تو شدم از چه روی ….
( زانک = زانکه ) بهتر خوانده می شود

👆☹

ناشناس نوشته:

چه شباهت عجیبی بین بیت اول این شعر و مضمونش با تئوری جهان های موازی وجود داره !!!
بهش فکر کنین …

👆☹

علیرضا نوشته:

نقل از عبدالکریم سروش:
از نظر مولانا کسی که «من» و «خود» دارد، به حقیقت یک من ندارد بلکه هر لحظه منی و خودی دارد، به قول او «هزاران من و ما» دارد و در غوغای این «من»هاست که خود را گم می‌کند

مولانا در مثنوی می‌آورد که عاشقی به در خانۀ معشوق رفت و در جواب معشوق که پرسید کیست، گفت “ من”، و با همین «من» گفتن سزاوار فراق شد، تا آنجا که «من»های او همه سوخت و دوباره بازگشت:

پخته گشت آن سوخته پس بازگشت/ باز گرد خانه انباز گشت
حلقه بر در زد به صد ترس و ادب /تا به نجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن/گفت بر در هم توی ای دل‌ستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ/نیست گنجایی دو من را در سرا

👆☹

میثم نوشته:

رهایی از من نفس(خود)تقریر بزرگان از بیت اول شاهکار این حکیم بزرگ و از خود بیرون شدن واروج عرفانی

👆☹

دلیر نوشته:

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

این بیت شعر مفهوم فنا در مهعشوق رو به شکل بی نظیری بیان می کنه.
یاد معلم ادبیاتمون به خیر. با چه شور و شوقی این ابیات رو زمزمه می کرد.

👆☹

حمید رضا نوشته:

زین دورهزاران من و ما ای عجبا من چه منم!!!!!
مولانا درین شعر از بین تمامی صفتها و خصوصیات و وابستگی ها و هزاران تعریف و تصوری واهی وغیر واقعی که انسانها از خود و یا شاید از دیگری دارند، برین اعتقاد است که تنها یکی از این دو هزاران حقیقت است که وضیفه و رسالت تمام انسانها دررغایت و نهایت معرفت ، شناخت این مطلب است که ( من چه منم!!!؟)
حضرت مولانا عربده زنان و سرمست از دستیابی به این شناخت ، خود را اینگونه معرفی میکند که وجود او از وجود دوست و معشوشقست و بتنهایی معنی و تعریفی و از خود و جهان هستی نمی یابد ، اصل تویی من چه کسم!!!؟ ایینه ایی در کف تو …
تمام کاینات و مخلوقات جزئی هستیم از یک کل تمام و کمال و مطلق،
که وجود ما از وجود اوست
بود و نبود ما هر دو وجود است و هردو از وجود اوست و عدم را به هیچ مخلوقی نمی توان نسبت داد

👆☹

مجتبی نوشته:

سلام
این غزل رو میتونید با صدای فرمان فتحعلیان از ادرس زیر گوش کنید.

http://sakhamusic.ir/music-farman-fathalian-zin-dohezaran/

👆☹

مهرآوه نوشته:

آیا گل شکستن به معنی چیدن گل است ؟

👆☹

نادر.. نوشته:

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم…

👆☹

mehdi نوشته:

شاعر من خود را با من دیگران متفاوت میبیند و میگوید دست بر دهن من من مگذار که بت شکن است و من شاعر عرفانی و خدائی است و با صد گفته و بدون دل قابل فهم نیست

👆☹

محمد نوشته:

سلام دوستان
نام این آواز خان (خواننده) که رو دکمه play کلیک میزنیم چیست ؟؟؟
بسیار لحن زیبا و دل نشینی دارد
خیلی وقته دنبالشم لطفا کمک کنید

👆☹

ناصر نوشته:

محمد جان
همان زیر نوشته
به خوانش محمد قنبر

👆☹

همایون نوشته:

این شعر برای صلاح دین سروده شده است دوستی‌، که جلال دین پس از شمس بر می‌‌گزیند و درست همان تعریف و ستایشی که از شمس می‌‌کند اینجا نیز صورت می‌‌گیرد و پیام اصلی‌ او اینجا آشکار می‌‌شود که بزرگترین عشق همانا عشق میان دو انسان است که به شکوفایی حیرت انگیزی می‌‌انجامد و به عبارت دیگر توانائی انسان‌ها وقتی بتوانند عشق را در میان خود حاکم و شاه کنند به اندازه بزرگی و توانمندی هستی‌ می‌‌شود
انسان مانند دیگر موجودات نیست که قابل شمارش باشد در حقیقت شماره برای انسان نیست بلکه انسان یک کیفیت است که باید به آن دست یافت، وقتی عشق بیاید فرقی میان شمع و لگن نیست، انسان آنقدر بی‌ حد و اندازه است که نیازی به شیشه و کوزه ندارد و هر چه ساقی هستی‌ به او بدهد می‌‌نوشد و مستی می‌‌کند
انسان هر لحظه آرزویی نو در سر می‌‌پرورد کنایه از ساغر نو از خون جگر، هر دم زیبائی نوی می‌‌افریند که کنایه از دست بردن به بتی جدید است

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام