گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

پیام کرد مرا بامداد بحر عسل

که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل

به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی

ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل

سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص

حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل

بگوید آب ز من رسته‌ای به من آیی

به آخر آن جا آیی که بوده‌ای اول

به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد

هزار طره بروید ز مشک بر سر کل

شراب خوار که نامیخت با شراب این آب

کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سپیده منصوری در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۴۴ نوشته:

Sepideh Mansouri:
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن = مجتث مثمن مخبون محذوف

اشاره ی کلی غزل به عشق الهی و متصل شدن به حقیقت است...حقیقت یعنی معشوق
در این غزل آب وسماع عشق ناب و متصل شدن به اوست که البته به سادگی میسر نیست اندک اندک و در اثر ریاضت و تهذیب نفس.
اشاره ای هم به رجعت به الله در بیت است که همه از اوییم و بدو باز میگردیم نیز کمال نقص آدمی در صورت رسیدن به حقیقت...
باید در نظر داشت عرفا مراحل سیر الی الله را به ترتیب
شریعت...طریقت. و..حقیقت میدانستند.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.