گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق

نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

درون چاه ز خورشید روح روشن شد

ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور

بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست

از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا

نظر به صنع حجابست از چنان منظور

روان خفته اگر داندی که در خوابست

از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور

چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب

به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست

هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری

در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

میان غلغله و دار و گیر و بردابرد

میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

درآمد از در گلخن به خشم حمامی

زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک

ولی خزینه حمام سرد دید و نفور

بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا

تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور

چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته

هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل

خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند

به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست

نگر به دانش داوود و کوتهی زبور

مگر که لطف کند باز شمس تبریزی

وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بی نشان در ‫۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۶ نوشته:

سلام و عرض ادب و احترام

 

بی نشان در ‫۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۵ نوشته:

ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
نظر به حلقه ی مردان چه می کنید از دور
بنده ی کمترین تنها برداشت گونه ای صرفاً شخصی و ذوقی نه در محضر اعزه ی اساتید آکادمیک و بر بنیان های علم نظری می نگارم تا باب کلامی گشوده گردد:
این خسرو منصور کیست که به جان های نظاره گر حلقه ی مردان نهیب زده در مقام تحذیر آن ها را از تماشاگری به سمت و سوی بازیگگری می خواند؟!
خداوند نمی تواند باشد چون در ابیات بعد به ادعای تماشای صنع الهی توسط کسی که مور نهیب این ندا واقع شده است اشاره شده است: مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا مگر اینکه التفاتی صورت گرفته باشد و دوران مخاطبی به رسم معمول شیوه و طریق مولانا....
دعوت باید نشانی از قابلیت داشته باشد وگرنه لغو و بیهوده است و در نشان جهل دعوت کننده خواهد بود به کاری که لوازم و امکانات انجان آن موجود نیست ....
پس در حلقه ی مردانی که مولوی در بسیاری جای ها به صفات و خصوصیات آن ها و همنشینی شان اشاره نموده است امری ممکن و قابل تحقق است هرچند موانعی چند مانع از آن شده است از جمله خواب آلودگی و مصادیق و مراتب آن....
خسرو منصور می تواند در بیان داشتی تکوینی اشاره به خسرو خاور و باختر خورشید ظاهر و باطن اما و صد اما با صفت نصرت و پیروزی باشد که خود حاوی نکاتی عدیده است... به خواب آلودگان نهیت بیداری و هوشیاری می زند چرا که مردان مرد و رجال صادق در ادعای مردانگی خواب و آرام ندارند و همیشه و همواره در هنگام طلوع این خورشید ظاهر و آن خورشید باطن بیدار و هوشیار و در صدد بهره وری اند .... اشاره به یکی از کلمات شاه مردان آقا امیر المونین بعد از ضربت خوردن خطاب به آفتاب برآمده و سحر از راه رسیده که ای آفتاب حسرت دیدن چشمان علی روحی فداه در خواب را به گور بردی که تو برآیی و چشمان علی در خواب باشد ....
روح فطرتا و جبلاً عاشق روز و چشم همچنین عاشق نور و روشنی است و خطاب دعوت به روز و روشنی نیز از جانب داعی خطابی فطری و جبلّی است لذا اعجاب گونه ای را در پی دارد که با برآمدن آفتاب اینان چرا و چگونه خفته اند یعنی از فطرت اصیل خویش منحرف و منصرف گردیده اند؟!
عاشق خواب و خوراک ندارد و اینکه فرموده با ظهور روز و طلوع نور است که این هر دو عاشق از جای برمی خیزند از باب مسامحه در تعبیر است چونان اینکه جان های جانانه از حلقه های مردانه برکنار باشند این با غایت و چرایی خلقتشان ناسازگگار است و حاصل تاثیر و تاثرات عرضی و تبعی و غیر ماهوی است ......
روح نه در مقام بهره وری تام از روز که نمادی از بیداری و هوشیاری حقیقی و شهودی است و چشم در این جایگاه در ادعای عاشقی خود غیر صادق و کذابند چون حقیقت و اصل عاشقی سنخیت پروری در خویشتن با معشوق و منظور است....
باقی ابیات بماند در وقتی دیگر و پس از نکته یابی های ژرف دوستان اهل و قابل .....

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.