گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای خیالت در دل من هر سحور

می‌خرامد همچو مه یک پاره نور

نقش خوبت در میان جان ما

آتش و شور افکند وانگه چه شور

آتشی کردی و گویی صبر کن

من ندانم صبر کردن در تنور

یاد داری کآمدی تو دوش مست

ماه بودی یا پری یا جان حور

آن سخن‌هایی که گفتی چون شکر

وان اشارت‌ها که می‌کردی ز دور

دست بر لب می‌زدی یعنی که تو

از برای این دل من برمشور

دست بر لب می‌نهی یعنی که صبر

با لب لعلت کجا ماند صبور

رو به بالا می‌کنی یعنی خدا

چشم بد را از جمالم دار دور

ای تو پاک از نقش‌ها وز روی تو

هر زمانی یوسفی اندر صدور

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۱ سال قبل، دو شنبه ۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۰۵ نوشته:

عناصر عرفان ایرانی جلال دین اینجا در این غزل خود را به نمایش میگذارند
خیال به خدا مربوط نمیشود بلکه عنصر انسانی و عرفانی است که شاهی انسان در هستی را پایدار می سازد، روشنایی و نور نیز به انسان و درون انسان مربوط میشود که امروز را به فردایی نو و تازه وصل میکند
مستی هم عنصری انسانی و عرفانی است که امروز را به دیروز می پیوندد و شکوه انسان وهستی و شادی و عشق را موجودیت می بخشد
و آتش انسان را پهلوان و کارآمد میکند و رخس انسان در هستی را به پا می دارد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.