گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بیا ای جان نو داده جهان را

ببر از کار عقل کاردان را

چو تیرم تا نپرانی نپرم

بیا بار دگر پر کن کمان را

ز عشقت باز طشت از بام افتاد

فرست از بام باز آن نردبان را

مرا گویند بامش از چه سویست

از آن سویی که آوردند جان را

از آن سویی که هر شب جان روانست

به وقت صبح بازآرد روان را

از آن سو که بهار آید زمین را

چراغ نو دهد صبح آسمان را

از آن سو که عصایی اژدها شد

به دوزخ برد او فرعونیان را

از آن سو که تو را این جست و جو خاست

نشان خود اوست می‌جوید نشان را

تو آن مردی که او بر خر نشسته است

همی‌پرسد ز خر این را و آن را

خمش کن کو نمی‌خواهد ز غیرت

که در دریا درآرد همگنان را

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۷ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۹ نوشته:

نشان خود اوست، می‌جوید نشان را!..

 

همایون در ‫۳ سال قبل، چهار شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۵ نوشته:

یک نقطه در هستی‌ پنهان است که از چشم همه دانشمندان همیشه دور است و همیشه به دنبال آن می‌‌گردند و راه آن را پیدا نمی کنند، زیرا آن جدا از ما نیست تا مسیری را برای آن بیابیم ولی همیشه از آن کششی به ما می‌‌آید که ما را مست خود می‌‌کند، بی‌ اندازه است هم نقطه است و هم دریا، هم خواب است هم بیداری، هم جان است و هم روان و بی‌ زمان است هم بهار است و هم خزان، و هم روز و هم شب و همه زیبائی‌ها و اعجاز‌ها از آنجا می‌‌آید
در این غزل جلال دین از مستی خبری نیست، ولی کاملا از حال خود آگاه است و توانائی خود را می‌‌داند، گاه جهان برای عاشق کهنه و تکراری می‌‌شود و از مستی او کاسته می‌‌شود و به قول جلال دین طشت عاشق از بام می‌‌افتد و رسوا می‌‌شود و باز عقل از فرصت استفاده می‌‌کند و سلطه خود را آغاز می‌‌کند و سوال و جواب‌ها شروع می‌‌شود ولی جای هیچ نگرانی نیست چون کار جهان نوی است و نو شدن و بزودی نردبانی دیگر از بام هستی‌ به سراغ او می‌‌آید کسانی که این نکته را آموخته ا‌ند مشکلی ندارند و مشکل آنها این است که چرا همه به این راز پی‌ نمی برند لابد همگان توانائی شنا کردن در این دریا را ندارند و نمی بایست به آن در آیند تا عقل همچنان به خر سواری خود مشغول باشد که جهان آمیزه ضد‌ها و دوگانگی هاست و غیرت با آشنایی توام است

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.