گنجور

 
مولانا

بینی اندر دلق مهتر زاده‌ای

سر برهنه در بلا افتاده‌ای

در هوای نابکاری سوخته

اقمشه و املاک خود بفروخته

خان و مان رفته شده بدنام و خوار

کام دشمن می‌رود ادبیروار

زاهدی بیند بگوید ای کیا

همتی می‌دار از بهر خدا

کاندرین ادبار زشت افتاده‌ام

مال و زر و نعمت از کف داده‌ام

همتی تا بوک من زین وا رهم

زین گل تیره بود که بر جهم

این دعا می‌خواهد او از عام و خاص

کالخلاص و الخلاص و الخلاص

دست باز و پای باز و بند نی

نه موکل بر سرش نه آهنی

از کدامین بند می‌جویی خلاص

وز کدامین حبس می‌جویی مناص

بند تقدیر و قضای مختفی

کی نبیند آن به جز جان صفی

گرچه پیدا نیست آن در مکمنست

بتر از زندان و بند آهنست

زانک آهنگر مر آن را بشکند

حفره گر هم خشت زندان بر کند

ای عجب این بند پنهان گران

عاجز از تکسیر آن آهنگران

دیدن آن بند احمد را رسد

بر گلوی بسته حبل من مسد

دید بر پشت عیال بولهب

تنگ هیزم گفت حمالهٔ حطب

حبل و هیزم را جز او چشمی ندید

که پدید آید برو هر ناپدید

باقیانش جمله تاویلی کنند

کین ز بیهوشیست و ایشان هوشمند

لیک از تاثیر آن پشتش دوتو

گشته و نالان شده او پیش تو

که دعایی همتی تا وا رهم

تا ازین بند نهان بیرون جهم

آنک بیند این علامتها پدید

چون نداند او شقی را از سعید

داند و پوشد بامر ذوالجلال

که نباشد کشف راز حق حلال

این سخن پایان ندارد آن فقیر

از مجاعت شد زبون و تن اسیر