گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز

گفت امکان نه و باطن پر ز سوز

گر بگویم متهم دارد مرا

ور نگویم جد شود این ماجرا

فال بد رنجور گرداند همی

آدمی را که نبودستش غمی

قول پیغامبر قبوله یفرض

ان تمارضتم لدینا تمرضوا

گر بگویم او خیالی بر زند

فعل دارد زن که خلوت می‌کند

مر مرا از خانه بیرون می‌کند

بهر فسقی فعل و افسون می‌کند

جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد

آه آه و ناله از وی می‌بزاد

کودکان آنجا نشستند و نهان

درس می‌خواندند با صد اندهان

کین همه کردیم و ما زندانییم

بد بنایی بود ما بد بانییم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.