گنجور

 
مشتاق اصفهانی

فلک سرگشته از سودای عشقست

بدور این ساغر از صهبای عشق است

برون از نه فلک آنجا که جائی

از آن برتر نباشد جای عشق است

چه بحر بیکرانست اینکه نه چرخ

حبابی چند از دریای عشق است

برون از شهر بند عقل شهریست

که در هر کوچه‌اش غوغای عشق است

قبا گردد اگر نه اطلس چرخ

نه بر اندازه بالای عشق است

از آن خاکم بسر ریزد که گردون

غبار دامن صحرای عشق است

درین محفل لبالب جام مشتاق

بود زان می که در مینای عشق است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

چه شور است اینکه در دریای عشق است

مگر منصور ناپروای عشق است

سلمان ساوجی

شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است

درین سر شورش غوغای عشق است

صائب تبریزی

فلک نیلوفر دریای عشق است

زمین درد ته مینای عشق است

اگر روح است، اگر عقل است، اگر دل

شرار آتش سودای عشق است

اگر معموره کفرست، اگر دین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه