بخش ۲۳ - گفتار اندر دلربایی شیرین از فرهاد مسکین و گفت و شنید آن دو به طریق راز و نیاز در پردهٔ راز
خوشا عشق خوش آغاز خوش انجام
همه ناکامی اما اصل هر کام
خوشا عشق و خوشا عهد خوش عشق
خوشا آغاز سوز آتش عشق
اگر چه آتش است و آتشافروز
مبادا کم که خوشسوزیست این سوز
چه خوشعهدیست عهد عشقبازی
خصوصا اول این جانگدازی
هر آن شادی که بود اندر زمانه
نهادند از کرانه در میانه
چو یکجا جمع شد آن شادی عام
شدش آغاز عشق و عاشقی نام
بتان کاردان خوبان پرکار
در آغاز وفا یارند وخوش یار
ولیکن از دمی فریاد فریاد
که عشق تازه گردد دیر بنیاد
چو دید از دور شیرین عاشق نو
سبک در تاخت گلگون سبکرو
به آنجانب که میشد در تک و تاز
به جای گردش از ره خاستی ناز
به راه آن غبار توتیاسای
همه تن چشم مرد حیرت افزای
عنان را سست کرده لعبت مست
که آن مسکن بر آن آسان زند دست
به خنده مصلحت دیدی فریبش
که چون غارت کند صبر و شکیبش
اداها در بیان دلربایی
نگهها گرم حرف آشنایی
به هر گامی که گلگون برگرفتی
اسیر نو نیازی درگرفتی
به استقبال هر جولانِ نازی
دوانیدی برون خیل نیازی
کشش بود از دو جانب سخت بازو
به میزان محبت هم ترازو
ز سویی حسن در زور آزمایی
ز سویی عشق در زنجیر خایی
از آن جانب اشارتها که پیش آی
وز این سو خاکساری ها که کو پای
از آنسو تیغ ناز اندر کف بیم
وز اینجانب سر اندر دست تسلیم
به هر گامی شدی نو آرزویی
نهان از لب گذشتی گفتگویی
به سرعت، شوق چابکگام میرفت
صبوری، لب پر از دشنام میرفت
چو آن چابکعنان آمد فرا پیش
به خاک افتاد پیشش آن وفا کیش
سراپا گشت جان بهر سپردن
همه تن سر برای سجده بردن
دعاها با نیاز عشقپرورد
به زیر لب نثار یار میکرد
سری چون بندگان افکنده در پیش
جبینی از سجود بندگی ریش
سراسیمه نگه در چشمخانه
که چون نظّاره را یابد بهانه
سراپای وجود از عشق در جوش
همین لب از حدیث عشق خاموش
پریرخ را عنان مستانه در دست
نگاهش مست و چشمش مست و خود مست
فریب از گوشههای چشم و ابرو
دوانیده برون صد مرحبا گو
نگه در حال پرسی گرم گفتار
نه گوش آگاه از آن نی لب خبردار
تواضعها به رسم عادت وناز
به شرم آراسته انجام و آغاز
برون آورد مستی از حجابش
ولی بسته همان بند نقابش
جمال ناز را پیرایه نو کرد
عبارت را تبسم پیشرو کرد
سخن را چاشنی داد از شکرخند
بگفتش: خیر مقدم، ای هنرمند!
بگو تا چیست نامت وز کجایی
که گویا سالها شد کآشنایی
جوابش داد کای ماه قصبپوش
مبادت از خشنپوشان فراموش
صدت مسکین چو من در جانگدازی
همیشه کار تو مسکیننوازی
یکی مسکینم از چین نام فرهاد
غلام تو ولیک از خویش آزاد
فکن یک حلقهام در گوش امید
طریق بندگی بین تا به جاوید
بیا این بنده را در بیع خویش آر
پشیمان گر شوی آزادش انگار
به شیرینبذله شیرینِ شکرریز
برون داد این فریب عشوهآمیز
که مارا بندهای باید وفادار
که نگریزد اگر بیند صد آوار
قبول خدمت ما صعبکاریست
در این خدمت دگرگونه شماریست
دلی باید ز آهن، جانی از سنگ
که بتواند زدن در کار ما چنگ
اگر این جان و دل داری بیا پیش
وگرنه باش بر آزادی خویش
بگفتش کاین دل و جان جای عشق است
وجودم عرصه غوغای عشق است
همیشه کار جورت امتحان باد
دلم را تاب و جانم را توان باد
اگر بر سر زنی تیغ ستیزم
مبادا قوّت پایِ گریزم
مرا آزار کن تا میتوانی
وفاداری ببین و سختجانی
دل و جان کردم از فولاد آن روز
که برق این امیدم شد درونسوز
به تابانکورهای در امتحانم
که تا بینی چه فولادیست جانم
بگفتش ترسم این جان چو فولاد
که از سختیش با من میکنی یاد
چو خوی گرمم آتش برفروزد
اگر یاقوت باشد هم بسوزد
جوابی گرم گفتش آتشآلود
که اینک جان! برآر از خرمنش دود
در آن وادی که میل دل زند گام
چه باشد جان که او را کس برد نام
من و میل تو با میل تو جان چیست
دگر جان را که خواهد دید جان کیست
شکرلب گفت کاین میل از کجا خاست
بگفت از یک دو حرف آشنا خاست
بگفتش کآن چه حرف آشنا بود
بگفتا مژدهای چند از وفا بود
بگفت از گلرخان بیند وفا کس
بگفت این آرزو عشاق را بس
بگفت این عشقبازان خود کیانند
بگفتا سختقومی مهربانند
بگفتش تا کی است این مهربانی
بگفتا هست تا گردند فانی
بگفتا چون فنا گردند عشاق
بگفتا همچنان باشند مشتاق
بگفتش نخل مشتاقی دهد بار
بگفت آری ولی حرمان بسیار
بگفتا درد حرمان را چه درمان
بگفتا وای وای از درد حرمان
بگفتش لاف عشق و ناله بیجاست
بگفتا درد حرمان نالهفرماست
بگفت از صبر باید چاره سازی
بگفتا صبر کو در عشقبازی
بگفت از عشقبازی چیست مقصود
بگفتا رستگی از بود و نابود
بگفتش میتوان با دوست پیوست
بگفت آری اگر از خود توان رَست
بگفتش وصل بِه یا هجر از دوست
بگفتا آنچه میل خاطر اوست
ز هر رشته که شیرین عقده بگشاد
یکی گوهر بر آن آویخت فرهاد
نشد خوبی عنانجنبان نازی
کزان کوته شود دست نیازی
چو حسن و عشق در جولانگه ناز
عنان دادند لختی در تک و تاز
نگهبانان ز هر سو دررسیدند
دو مرغ همنوا دم در کشیدند
حکایت ماند بر لب نیم گفته
شکسته مِثقب و در نیم سفته
سخن را پردهای نو باز کردند
ز پرده نغمهای نو ساز کردند
اگر چه ظاهرا صورت دگر بود
ولی پنهان نوایی بیشتر بود
نوای عشقبازان خوش نواییست
که هر آهنگ او را ره به جاییست
اگر چه صد نوا خیزد از این چنگ
چو نیکو بنگری باشد یک آهنگ
حکایت ماند بر لب نیمگفته
شکسته مثقب و دُرّ نیمسفته
غرض عشق است اوصاف کمالش
اگر وحشی سراید یا وصالش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان فرهاد و شیرین، شیرین به فرهاد مینگرد و بین آن دو گفتوگویی عاشقانه شکل میگیرد. فرهاد از عشق خود به شیرین سخن میگوید و دربارهٔ وفاداری و سختیهای عشق بحث میکند. شیرین نیز به فرهاد پاسخ میدهد و او را به ادامهٔ این عشق و انتخاب سختی و فداکاری فرا میخواند. در این لحظه، دو طرف بدون کلام به بیان احساسات و نیازهای خود میپردازند، و رابطهشان عمیقتر میشود؛ آنها پیوندی را شکل میدهند که فراتر از کلمات است و عشق واقعی را به تصویر میکشد. در نهایت، موضوع عشق و زیبایی در میان آنها محور اصلی داستان میماند.
هوش مصنوعی: عشق چیز خوبی است که آغاز و پایان خوشی دارد. اما هرچند ممکن است با ناکامیها و دشواریهایی روبرو شویم، در واقع عشق، اصلِ مهم هر دستیابی و کامیابی است.
هوش مصنوعی: عشق زیباست و پیمان شیرین عشق هم دلنشین است و شروع این سوز و آتش عشق نیز خوشایند است.
هوش مصنوعی: اگرچه این عشق شبیه به آتش و آتشافروز است، اما امیدوارم که این سوزانندگی و شعلهور بودن کمی از شدت خود بکاهد، زیرا این سوزش خوشایند است.
هوش مصنوعی: عهد و پیمانی که در عشق بین عاشق و معشوق وجود دارد بسیار دلپذیر و خوشایند است، بهویژه شروع این تجربه دردناک اما زیبای عشق.
هوش مصنوعی: تمام شادیهایی که در طول تاریخ بوده، به خاطر عشق و دوستی در زندگی و ارتباطات انسانی ظهور کرده و به تدریج در دلها جای گرفتهاند.
هوش مصنوعی: وقتی همه شادیها در یک جا جمع شدند، عشق و عاشقی آغاز میشود و شناخته میشود.
هوش مصنوعی: معنای این بیت این است که معشوقان زیبا و ماهر، در ابتدا به صورت وفادار و با محبت با محبوب خود رفتار میکنند و نسبت به او مهربانی نشان میدهند.
هوش مصنوعی: اما از یک لحظه فریاد بزن که عشق اگر احساس تازهای پیدا کند، دیرتر شکل میگیرد و ریشهدار میشود.
هوش مصنوعی: فرهاد از دور شیرین را دید که با شادابی و عشق تازهای در حال جستوخیز است و زیبا و سرخروی به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: شیرین به سمت فرهاد میشتابد و به جای آنکه در حرکتش ناز کند و خود را به آرامی جلوه دهد، ناگهان همواره به جلو میرود.
هوش مصنوعی: در مسیر گرد و غبار توتیای (به معنای غبار یا گردی که از توتیا، مادهای معدنی، برخاسته) که باعث حیرت مردی شده است، همهی وجود و جسم آن مرد تحت تأثیر قرار گرفته و شگفتزده شده است.
هوش مصنوعی: دربارهٔ معشوقهٔ شاد و مست فرهاد صحبت میشود که او را به خاطر زیبایی و دلرباییاش به آرامش و راحتی میدهد و به همین دلیل فرمان و کنترل احساسات را به راحتی از دست میدهد.
هوش مصنوعی: شیرین با خندهاش، به نوعی مصلحتاندیشی به فرهاد فریب میدهد، زیرا او میداند که این خنده میتواند صبر و شکیبایی فرهاد را به راحتی از بین ببرد و او را درگیر عشق کند.
هوش مصنوعی: شیرین با طرز خاصی و با ناز و ادا، زیباییهای خود را نشان میدهد و سخنان دلنشینی میگوید که برای فرهاد آشنا و دلنشین است.
هوش مصنوعی: هر بار که قدمی برمیداری و به طرف جلو میرهی، دلهای بسیاری را که به تو انگیزه و عشق دارند، در دلت اسیر میکنی.
هوش مصنوعی: برای خوشآمدگویی به هر حرکتی که به شیوهای دلربا انجام میداد، تو با شتاب و سرعت برای برآورده کردن آن نیازها پیش میرفتی.
هوش مصنوعی: کشش و جاذبهای از دو سو وجود دارد که در آن یکی با قدرت و سختی از طرف عشق به سوی دیگری میآید و دیگری به اندازه محبت، خود را به سمت او میکشد.
هوش مصنوعی: از یک سو زیبایی شیرین در رقابت و قدرت نمایی قرار دارد و از سوی دیگر عشق فرهاد او را در زنجیر و اسارت گرفته است.
هوش مصنوعی: از سوی آن طرف، نشانهها و اشارههایی وجود دارد که به سوی من میآید و از این طرف، من به خاطر مقام و موقعیتم، به خاکساری و فروتنی پرداختهام.
هوش مصنوعی: از طرف او، ناز و زیبایی به شکل تیغی در دست اوست و از طرف دیگر، من به تسلیم و اطاعت سر فرود آوردهام.
هوش مصنوعی: هر بار که گام برمیداشتی، آرزویی جدید در دل شکل میگرفت، اما آن را از زبان خود بیان نمیکردی و تنها در دل به آن میاندیشیدی.
هوش مصنوعی: شوق و علاقه باعث میشد فرهاد با شتاب و سرعت حرکت کند، در حالی که صبوری او تا حدی به زجر و دشنام منجر شده بود.
هوش مصنوعی: وقتی آن اسب سوار زود به پیش او رسید، به نشانهٔ احترام و وفاداری به زمین افتاد و سجده کرد.
هوش مصنوعی: فرهاد بهطور کامل جانش را برای تقدیم به شیرین آماده میکند و تمام وجودش را برای به سجده افتادن و نشان دادن ارادتش به او مینهد.
هوش مصنوعی: در حال راز و نیاز و دعا، عشقپرور به آرامی برای یار خود نذر میکرد.
هوش مصنوعی: فرهاد با فروتنی و تسلیم، سرش را مانند بندگان در برابر شیرین پایین آورده و در مقابل جبین او که نماد قداست و احترام است، به خاطر عمل بندگیاش ریش خود را به خاک میساید.
هوش مصنوعی: شیرین با نگرانی و اضطراب به چشمان فرهاد نگاه میکند تا ببیند چه دلیلی برای این دیدار و نظارهگری وجود دارد.
هوش مصنوعی: تمام وجود من به خاطر عشق در حال تلاطم و بیقراری است و همین لبهایم که در سکوت حرف عشق را میزنند.
هوش مصنوعی: شخصی با چهرهی زیبا، با حرکات پرشور و شگفت، در حالی که چشمان و خود او نیز در حالت مستی و سرمستی قرار دارد، کنترل و هدایت این حال و حرکت را در دستان خود دارد.
هوش مصنوعی: چشم و ابروی شیرین به گونهای فریبنده و جذاب با نگاهی دلربا به فرهاد اشاره میکند و او را از زیبایی خود شگفتزده میکند. در اینجا، صدای "مرحبا" به معنای خوشامدگویی یا تحسین است که از سوی فرهاد بیان میشود.
هوش مصنوعی: چشمان شیرین در حالی که رفتار محبتآمیزی دارد و در حال پرسش است، کلماتی را به زبان میآورد که شخصی نمیتواند بهطور کامل از آن بفهمد و فقط شنونده باهوش از آن خبر پیدا میکند. نی لب (نوعی نی خوش صدا) به جملات او چیزی نمیگوید و شاید عمق آن کلمات را درک نکند.
هوش مصنوعی: تواضع و فروتنی به عنوان یک عادت و ناز و زیبایی به همراه شرم، در همهٔ کارها و آغاز و پایانها نمایان است.
هوش مصنوعی: شیرین در حالی که مستی و سرخوشی خود را از زیر نقابش نمایان میکند، در عین حال همچنان به همان بندهایی که او را پوشانده است، وابسته است.
هوش مصنوعی: زیبایی دلنشین و جذابیت شیرین را با جلوهای تازه آراست و لبخند او را بر سر راهش قرار داد.
هوش مصنوعی: شیرین سخنانش را با خندهای شیرین و دلنشین خوشآمد گفت و به فرهاد که هنرمند و محبوب است، ابراز خوشحالی کرد.
هوش مصنوعی: شیرین از فرهاد میخواهد بداند نام او چیست و از کجاست، زیرا به نظر میرسد سالهاست که با یکدیگر آشنا هستند.
هوش مصنوعی: شیرین به فرهاد گفت: ای ماه زیبای قشنگپوش، مبادا فراموش کنی افرادی را که بدخلق و زشتپوش هستند.
هوش مصنوعی: صد نفر مثل من، در درد و رنج ناشی از عشق و آرزوی تو هستند؛ همیشه به خاطر تو، به مهربانی و لطف بخلقی میرسند.
هوش مصنوعی: من من مسکینی هستم که به خاطر تو به نام فرهاد، غلام تو شدم، ولی در واقع از خودم آزاد هستم و به خودم تعلق دارم.
هوش مصنوعی: امید مرا به خودت وابسته کن و مثل یک حلقه در گوش من بیاویزی، تا همیشه به خدمت تو درآیم.
هوش مصنوعی: بیا این بنده را در معاملهٔ خود بگیر و اگر بخواهی، او را آزاد کن، انگار که از گذشته پشیمان شدهای.
هوش مصنوعی: شیرین، با چاشنی شوخی و لطافت، به فرهاد، که در انتظار اوست، چنین ناز و فریبی نشان میدهد و او را به بازی میگیرد.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد بندهٔ ما باشد، باید به ما وفادار باشد و هرگز فرار نکند، حتی اگر هزار مشکل و دردسر به سراغش بیاید.
هوش مصنوعی: پذیرفتن خدمت ما کار دشواری است و در این خدمت، اوضاع و شرایط متفاوتی وجود دارد.
هوش مصنوعی: کسی باید دلش مثل آهن و جانش مثل سنگ باشد که بتواند در کارهای ما دخالت کند و بهراحتی با ما ارتباط برقرار کند.
هوش مصنوعی: اگر واقعاً عشق و احساس داری، به سوی من بیای؛ وگرنه می توانی به زندگی آزاد خود ادامه دهی.
هوش مصنوعی: فرهاد به شیرین میگوید که دل و جان او برای عشق است و وجودش به معنای واقعی زمینهای برای شور و هیجان عشق به شمار میرود.
هوش مصنوعی: همیشه کار عشق و دلبری در حال آزمایش است و دل من برای این احساس تاب میآورد و جانم نیز قدرت دارد.
هوش مصنوعی: اگر در برابر زنی با تیغ من بایستم، نباید از شدت ترس و اضطراب، توان ایستادگیام را از دست بدهم و فرار کنم.
هوش مصنوعی: اگر هرچه میتوانی به من آزار برسانی، وفاداری و استقامت من را خواهی دید.
هوش مصنوعی: روزهایی که امید به معشوق، مانند برقی روشن درونم را سوزانده، باعث شد دل و جانم را مثل فولاد محکم و استقامت کنم.
هوش مصنوعی: در یک کورهی درخشان و پرآتش آزمایش میشوم تا ببینی جانم چقدر محکم و استوار است.
هوش مصنوعی: شیرین به فرهاد میگوید: از این میترسم که جانم مانند فولاد محکم و سخت باشد و تو همواره مرا به یاد آن میآوری.
هوش مصنوعی: اگر خوی و سرشت من گرم و داغ باشد، حتی یاقوت (سنگ قیمتی) هم که معمولاً از آتش نمیسوزد، در این آتش ذوب خواهد شد.
هوش مصنوعی: شیرین با لهجهای گرم و پرشور پاسخ میدهد و میگوید: ای عزیز، اکنون جانت را از محبت من بیرون بیاور، مثل دودی که از آتش برمیخیزد.
هوش مصنوعی: در آن سرزمین که دل به میل و خواستههایش مشغول است، چه فایدهای دارد حرکت و گام برداشتن، وقتی که جان انسان به نام و هویت هیچکس شناخته نمیشود؟
هوش مصنوعی: من و خواستهام از تو با میل و خواستهات چه ارتباطی دارد؟ دیگر جان و وجود چیست وقتی کسی نیست که جان را بشناسد یا ببیند؟
هوش مصنوعی: شیرین با لبهای شیرینش گفت که این عشق و میل از کجا شروع شد؟ فرهاد پاسخ داد که از یکی دو کلام آشنا و محبتآمیز شکل گرفت.
هوش مصنوعی: او (شیرین) گفت که آنچه به میل و محبت مرا کشیده، بیدار کردن احساسات و عشق واقعی است و در واقع، خبرهای خوبی از وفای محبوبم (فرهاد) به من رسیده است.
هوش مصنوعی: فرهاد گفته که هیچکس از معشوقهی زیبا وفا نمیبیند و در پاسخ شنیده که این آرزو برای عاشقان کافی است.
هوش مصنوعی: شیرین میگوید که این عاشقان چه کسانی هستند و در پاسخ میشنود که آنها از قوم قوی و مهربان هستند.
هوش مصنوعی: در اینجا فرهاد از شیرین میپرسد که این محبت و مهربانی چه زمانی ادامه دارد، و شیرین جواب میدهد که این محبت تا زمانی باقی خواهد ماند که دلدادگان—عشاق—از میان بروند و فنا شوند.
هوش مصنوعی: گفت وقتی عاشقان فنا شوند، هنوز هم در عشق و انتظار باقی خواهند ماند و شوقشان از بین نمیرود.
هوش مصنوعی: شیرین به فرهاد میگوید که نخلهای عاشق با وجود انتظار و شوق، میوه هم میدهند، اما فرهاد پاسخ میدهد که بله، اما این بار بسیار دردناک است و حسرت زیادی با خود دارد.
هوش مصنوعی: شخصی میپرسد که درد فراق و جدایی چه درمانی دارد؟ و در پاسخ، با تأسف و ناله میگوید که برای این درد درمانی وجود ندارد و فقط از شدت آن میسرود.
هوش مصنوعی: شیرین میگوید: اینکه فرهاد از عشق سخن میگوید و ناله میکند، بیاساس است؛ چون درد جدایی واقعا سبب ناله است و نه عشق.
هوش مصنوعی: شیرین میگوید که برای حل مشکل عشق و دلتنگی، باید صبر و شکیبایی به خرج داد، و فرهاد پاسخ میدهد که در عشق، صبر چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: شیرین از فرهاد میپرسد که هدف از عشق و عاشقانهها چیست، و فرهاد پاسخ میدهد که این عشق، رهایی از وجود و عدم است؛ یعنی عشق انسان را از قید و بندهای مادی آزاد میکند.
هوش مصنوعی: شیرین میگوید میتوان به دوستی پیوست و فرهاد پاسخ میدهد که بله، اما تنها در صورتی که از خود و خواستههای فردی فاصله بگیریم و به آن دوستی بپردازیم.
هوش مصنوعی: شیرین به فرهاد میگوید که موضوع وصل یا جدایی از محبوب مهم نیست، بلکه آنچه اهمیت دارد، چیزی است که دل او خواهان آن است.
هوش مصنوعی: شیرین از هر رشتهای که گره دلش را باز کرد، یکی از جواهراتش را به فرهاد هدیه داد تا نشاندهندهٔ عشق و ارتباطشان باشد.
هوش مصنوعی: زیبایی و جذابیت آن ناز به قدری است که به دست یاری و درخواست کسی نخواهد آمد و باعث میشود که هر کس در تلاش برای جلب توجه او صرفنظر کند.
هوش مصنوعی: وقتی که حسن و عشق در میدان ناز به جولان و بازی پرداختند، اندکی به خود آزادی و آزادگی دادند و به تک و تاز مشغول شدند.
هوش مصنوعی: نگهبانان از همه جانب آمدند و دو پرنده که هماهنگ آواز میخواندند، دم در نشستهاند.
هوش مصنوعی: در این بیت، سخن به طور ناقص باقی مانده و به عبارتی، شخصی چیزی را از سر ترس یا تردید نمیتواند کامل بگوید. اصطلاح «نیم گفته» نشان میدهد که کلام او ناتمام است و «شکسته مثقب» به معنای نبودن توان یا شرایط لازم برای بیان کامل افکار است.
هوش مصنوعی: گفتوگو را با کلماتی تازه آغاز کردند و از دل آنها موسیقی و آهنگ جدیدی بیرون آوردند.
هوش مصنوعی: هرچند که ظاهر این نغمه تغییر کرده است، اما در باطن احساسی عمیقتر و زیباتر نهفته است.
هوش مصنوعی: آوای عاشقان دلنشین است و هر کدام از نواهای آن به مقصودی خاص و جایی میانجامد.
هوش مصنوعی: هرچند این چنگ (ساز) صدها نوا و آوا تولید میکند، اگر به دقت نگاه کنی، همهی این نواها در واقع یک آهنگ هستند.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که داستان عشق و ارتباط فرهاد و شیرین در جزییات و اشاراتی باقی مانده که هنوز به طور کامل بیان نشده است. ترکهایی در این روایت وجود دارد که به مانند نیمهکاره بودن یک سخن یا شکسته شدن یک آواز زیبا است که در دل مخاطب تاثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: عشق هدف و مقصود است، حال چه وحشی بافقی دربارهی زیباییهای او بگوید یا دربارهی دستیابی به او.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.