گنجور

 
مشتاق اصفهانی
 

عشق آمد و غیر یار نگذاشت

آتش اثری ز خار نگذاشت

تیغ تو فکند سر ز هر تن

یک دوش بزیر بار نگذاشت

دل را افسرد آه سردم

زاتش گده یک شرار نگذاشت

بودم منظور کنج چشمی

چشم بد روزگار نگذاشت

زنگ از دلها زدود اشگم

یک آینه در غبار نگذاشت

تا دست تو ز آستین برآمد

در دست کس اختیار نگذاشت

عشقم گلچین این چمن کرد

روزی که گلی ببار نگذاشت

مشتاق ترا گرفت از غیر

بلبل گل را بخار نگذاشت