گنجور

 
فیض کاشانی

عشق آمد و اختیار نگذاشت

در کشور دل قرار نگذاشت

از جان اثری نماند در تن

وزخاک تنم غبار نگذاشت

کیفیت چشم پرخمارت

در هیچ سری خمار نگذاشت

پنهان میخواست دل غمت را

این دیدهٔ اشگبار نگذاشت

تا جلوه کند درو جمالت

اشگم در دل غبار نگذاشت

عبرت نتوان گرفت از دهر

چون فرصت اعتبار نگذاشت

نشگفته بریخت غنچه دل

تعجیل خزان بهار نگذاشت

رفتم که بپاش جان فشانم

دستم بگرفت و یار نگذاشت

رفتم که کنم شکایت از فیض

کوتاهی روزگار نگذاشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رضی‌الدین آرتیمانی

شورت در سر خمار نگذاشت

شوقت در دل قرار نگذاشت

آسودهٔ روزگار بودیم

آن فتنهٔ روزگار نگذاشت

آرایش روزگار امروز

[...]

مشتاق اصفهانی

عشق آمد و غیر یار نگذاشت

آتش اثری ز خار نگذاشت

تیغ تو فکند سر ز هر تن

یک دوش بزیر بار نگذاشت

دل را افسرد آه سردم

[...]

حزین لاهیجی

تیغت به سرم خمار نگذاشت

حسرت به دل فگار نگذاشت

ابر مژه در گهر نثاری

ما را ز تو شرمسار نگذاشت

شادیم که گریه های مستی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه