گنجور

 
مشتاق اصفهانی

من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد

که ز غیرتم کشد آن ستم که ز دوست بر دگری رسد

طلبی نگین وصال او به کف اینقدر ز چه مدعی

گهری چنین نه سزا بود که به چون تو بدگهری رسد

همه بلبلان و سرود خوش من و ناله‌ای که درین چمن

ز سرایتش دو سه قطره‌ای ز دلی به چشم تری رسد

بنشان ز بوسه آتش دل تشنه‌کام وصال خود

چه زیان دجله ز قطره‌ای که به آتشین‌جگری رسد

نکنم طلب ز جحیم هم که تری ز چشم ترم برد

که عیان بود چه به قلزمی ز حرارت شرری رسد

ز تو شهره‌ام چه به شهر و کوچه نهان کنم غمت از عدو

به کسی که شق شده پرده‌اش چه ضرر ز پرده‌دری رسد

تو که باغ پرگل و میوه‌ای چه تمتع از تو که هیچگه

نه به بلبلان ز تو نکهتی نه به باغبان ثمری رسد

شده روزگار من این چنین ز غمت سیاه و نیم غمین

نرسد ز دور فلک شبی که نه از پیش سحری رسد

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode