گنجور

 
مشتاق اصفهانی

گشاید از در میخانه هر در کاسمان بندد

مبادا در بروی هیچ کس پیر مغان بندد

بدشمن عهد یاری یار ما محکم چنان بندد

که نتواند بکوشش بگسلد با دوستان بندد

چه حاجت تیغ بندد بر میان کز شوق میمیرم

بقتلم چون میان نازک آن نازک میان بندد

جفاکارند خوبان سهی قد وای بر مرغی

کزین نازک نهالان بر نهالی آشیان بندد

سرم رفت از زبان بر باد شمع‌آسا خوشا آنکس

که در هر محفل آمد گوش بگشاید زبان بندد

بخونم چون نغطاند خدنگ آن شکار افکن

که بر خاک افکند صد صید تازه بر کمان بندد

چه فیضم از بهار حسن او رسم قدیمست این

که چون فصل گل آید باغ را در باغبان بندد

نیم پی بستگی مشتاق هرگز از دو زلف آن

گره پیوسته از کارم گر این بگشاید آن بندد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد

چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد

گلش در هم شکفت آن بی مروت بین که می‌خواهد

چنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد

زبانم می‌سراید قصهٔ اندوه و می‌ترسم

[...]

رضی‌الدین آرتیمانی

کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد

که باشم من که بر خونم چنان سروی میان بندد

شوم قربان دمی صد ره کمان ابروانش را

هلال ابرویم هر گه، که ترکش بر میان بندد

تراوش میکند راز غمش از هر بن مویم

[...]

صائب تبریزی

کسی تا کی برای رزق دل بر آسمان بندد؟

به جاب آب، آب رو به جوی کهکشان بندد

ز بس تلخ است کامم از حدیث تلخ، حیرانم

که چون با راستی نی را شکر در استخوان بندد

فیاض لاهیجی

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد

اجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد

به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارد

اجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد

به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانم

[...]

حزین لاهیجی

ز بی برگی، ره الفت دلم بر دوستان بندد

چمن پیرا، ره گلزار را فصل خزان بندد

سخن بیگانه باشد، بزم الفت آشنایان را

به هم چسبید چون لب، راه گفتار زبان بندد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه