گنجور

 
محتشم کاشانی

هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند

شاه ملک افسر گدای ملک سر می‌افکند

آفتاب از پرده پیش از صبح می‌آید برون

چون سحرگه باد از آن رخ پرده بر می‌افکند

سایه می‌افکند مرغی بر سر مجنون و من

وادی دارم که آنجا مرغ پر می‌افکند

چون گریزد از بلا عاشق که آن ابرو کمان

ناوک مژگان به دلها بی‌خبر می‌افکند

سایه از لطف تن پاکش نمی‌افتد به خاک

جامه چون آن نازنین پیکر ز بر می‌افکند

وه که هرچند آن مهم نزدیک می‌خواهد به لطف

بختم از بی‌طالعی ها دورتر می‌افکند

هرگه آن مه بر ذقن می‌افکند چوگان زلف

محتشم در پای او چون گوی سر می‌افکند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

گریه من آب در جوی سحر می‌افکند

ناله من شعله در جان اثر می‌افکند

آن لب حرف آفرین چون می‌شود گرم عتاب

آتش یاقوت پنداری شرر می‌افکند

گر تبسم این چنین بر لعل او زور آورد

[...]

جویای تبریزی

بحر را چشم تر ما از نظر می افکند

کوه را بار غم از کمر می افکند

گر زبانم ریزه خوان شکوه شد از جا مرو

شعلهٔ عشقست گاهی هم شرر می افکند

وادی خونخوار عشق است اینکه در گام نخست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه