بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را
در ظلمات گم مکن چشمهٔ آفتاب را
گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن
پردهٔ رخ که پیش او باد برد نقاب را
سوخته فراق را وعدهٔ خام تر مده
رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را
بی تو به حال مرگم و جان به عذاب میکنم
بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را
گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بیخبر
آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را
تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسهای
یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را
دی به نیاز گفتمت بندهٔ توست محتشم
روی ز بنده تافتی بندهام این عتاب را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عاشقانه و درد فراق اشاره دارد. شاعر به معشوقش میگوید که او را از غم دوری نجات دهد و جلوی عذابش را بگیرد. او از زیبایی معشوق و حجابهایی که بینشان وجود دارد، صحبت میکند و میخواهد تا با یک نفسی کوتاه از او، حداقل برای لحظهای آرامش یابد. همچنین، شاعر به ادب و احترام نسبت به معشوقش اشاره میکند و از او خواسته که با کمی جرات، عشقشان را تجدید کند. احساسات عمیق و اشتیاق برای نزدیکی در تمام سطور شعر مشهود است.
هوش مصنوعی: به آرامی و با احتیاط بر روی چهرهی زیبا و خیس از عرق، از دلتنگی و بیتابی نکشیدهام. در دل تاریکیها ناامید نشو و نور امید را گم نکن.
هوش مصنوعی: اگر به حیا و شرم پایبند هستی، باید پردهٔ صورتت را کنار بزنی و چهرهات را نشان دهی، زیرا بادی که به سوی او میوزد، حجاب را از چهرهات کنار خواهد زد.
هوش مصنوعی: در انتظار فردا بودن و به خود امیدواری دادن، دردی را درمان نمیکند. هر لحظه که بگذرد، فقط موجب افزایش آتش دلتنگی و زوال امید میشود.
هوش مصنوعی: بدون تو حالتی از مرگ دارم و جانم در درد و رنج میگذرد. بیا و به سراغم بیا تا این عذاب را از سرم برداری.
هوش مصنوعی: موهای زیبا و چهرهات همچون پردهای شدهاند، و نسیم هم بیخبر است؛ ای کاش آهی بود که میتوانست این پرده را کنار بزند.
هوش مصنوعی: برای اینکه جرات پیدا کنم و اجازه بوسهای را بگیرم، تو یک لحظه خواب نرگس را هم به خواب ببر.
هوش مصنوعی: در روز گذشته به تو گفتم که من بندهٔ تو هستم. با وجود اینکه من فقیر و نیازمندم، اگر از من رو برگردانی، بندهٔ تو باقی میمانم و نمیتوانی این خشم و ناراحتی را از من دور کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را
بلبل نغمه ساز کن بلبله شراب را
ساغر لاله هر زمان باد نشاط می دهد
بین که چه موسمی ست خوش نقل و می و کباب را
مرغ چو در سرو شد، بال کشید در زمین
[...]
وقت صبوح شد بیار آن خور مه نقاب را
از قدح دو آتشی خیز و روان کن آب را
ماه قنینه آسمان چون بفروزد از افق
در خوی خجلت افکند چشمه ی آفتاب را
وقت سحر که بلبله قهقهه برچمن زند
[...]
ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را
به که سپهر داردم ساغر آفتاب را
چند شوم به میکده بیخود و همدمان برند
مست کشان کشان سوی خانه من خراب را
ساقی گلعذار من گر ز رخت عرق چکد
[...]
پنجه خطاست با بتان خسته دل خراب را
خاصه بتی که بشکند پنجه آفتاب را
ای به دو لعل آتشین آب حیات تشنگان
بی تو قرار کی بود تشنه دل کباب را
روز قیامت ای پری، هوش بری زآدمی
[...]
هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب را
زاغ چسان نهان کند بیضهٔ آفتاب را
وصل تو چون نمیدهد در ره عشق کام کس
چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
کام که بوده در پیت گرم که مینمایدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.