یاد آیدم چو محنت ایام سخت خویش
بر تن درم چو مردم دیوانه رخت خویش
بیمار درد هجرم و مرگم بود طبیب
دارم دوا زخون دل لخت لخت خویش
پشمین کلاه خویش به سلطان نمی دهم
گر فی المثل عوض دهدم، تاج و تخت خویش
شاهی که جور پیشه نماید همی زند
با دست خویش تیشه به پای درخت خویش
تا شد ثنای آل علی روزیم «محیط»
ممنون شدم زطالع مسعود و بخت خویش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از محنتهای روزگار و درد جدایی سخن میگوید و به وضعیت سخت خود اشاره میکند. او با طعنه به کسانی که به قدرت و ثروت دست مییابند، بیان میکند که اگرچه میتواند مقام و ثروت را برای آرامش خود بپذیرد، اما حاضر نیست حتی کلاه پشمین خود را به حساب قدرت فراموش کند. در ادامه، او با نگاهی به قدرت آل علی، از بخت و شانس خود قدردانی میکند و بر این باور است که ستایش و نام و یاد آنها او را از رنجها میرهاند. شاعر به این نتیجه میرسد که حتی در سختیها، یاد بزرگانی که نیکوکار و الگو هستند، میتواند التیام بخش باشد.
هوش مصنوعی: به یادم میآید در روزهای دشوار زندگی، در حالی که در تنم رنج و محنت وجود دارد، همچون انسان دیوانه لباس خود را بر تن کردهام.
هوش مصنوعی: من به شدت درگیر درد جدایی هستم و نگرانی از مرگ دارم. اما در این حال طبیبی دارم که برای درمانم دارویی دارد که از خون دل خودم به دست آمده است.
هوش مصنوعی: هرگز کلاه چرمیام را به سلطان نخواهم داد، حتی اگر به جای آن، تاج و تخت خودم را پیشنهاد کند.
هوش مصنوعی: هر پادشاهی که ظلم و ستم کند، در واقع به ضرر خودش عمل میکند و با دستان خود به ریشه درخت قدرت و سلطنت خویش آسیب میزند.
هوش مصنوعی: با توجه به ستایش و ذکر نعمتهای خاندان علی، من از سرنوشت نیک و خوشبختیام سپاسگزار شدم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
از بس که دست میگَزَم و آه میکشم
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
[...]
تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویش
خرم کسی که برد به میخانه رخت خویش
بر فرق گرد درد به خاک درت خوشیم
جمشید و تاج او و سلیمان و تخت خویش
گل نیست آن ز شاخ درخشان که آتشی ست
[...]
تا بردهام به مدرسهٔ عشق رخت خویش
دارم وظیفه از جگر لختلخت خویش
مخمور خامشیام، فراموش کردهایم
هم عهدهای ساقی و هم روی سخت خویش
شاهی که ظلم را به میانجی عنان دهد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.