شمارهٔ ۳ - فی رثائه علیه السلام عن لسان امه
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند به دنیا رخ شادمانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از شاعر به بیان تألم و اندوهی عمیق درباره جوانی و عشق میپردازد. شاعر به یاد میآورد که هر گلی بهاری دارد، اما گل او در خزان جوانیاش قرار دارد. او از درد و حسرتی سخن میگوید که ناشی از فقدان عشق و جوانی است. شاعر به زیبایی و پاکی معشوق خود اشاره میکند و از زهر غم و ناتوانیاش در پیری شکایت میکند. همچنین، او تلاش میکند تا با عشق و یاد معشوق، زندگی را ادامه دهد، اما احساس میکند که روزگار به سیاهی میگذرد و مرگ بر خوشیهای جاودانی ترجیح دارد. در نهایت، شاعر از فراق و سوز عشق مینالد و میگوید که بدون عشق، دل شادی را نخواهد دید.
هوش مصنوعی: هر گلی فصل شکوفایی و فصل خواب دارد، ولی گل من همیشه در اوج جوانی و زیبایی است.
هوش مصنوعی: در هر بهاری شاخ گل سبزی وجود دارد و گل من از خون بدن رنگ ارغوانی گرفته است.
هوش مصنوعی: نه تنها یک گل از من رفته، بلکه یک باغ پر از گلها رفته است. نه فقط یک جوان، بلکه تمام جوانی و سرزندگی از دست رفته است.
هوش مصنوعی: ای جوان، تو نیروی من بودی، اما اکنون من تنها ماندهام و با پیری و ناتوانی دست و پنجه نرم میکنم.
هوش مصنوعی: تو را به مانند نخل شیرین بار آوردم، اما هرگز نفهمیدم که چه تلخیهایی از غم به من میچشانی.
هوش مصنوعی: من به دور تو مانند پروانه میچرخیدم، در حالی که تو مثل یک شمع به زیبایی خود مشغول بودی.
هوش مصنوعی: تو مانند شاخ مرجان هستی که به رنگ یاقوت جلوه میکند، و من از اشکهای خونینم مانند عقیق یمانی سرشارم.
هوش مصنوعی: برای دیدن تو، خود را آماده کردهام و مثل حاجیها لباس احرام بر تن کردهام، چرا که دوست دارم از عشق او دوباره جان تازهای بگیرم.
هوش مصنوعی: یک صدای حزین به تو میگوید که ای کسی که در پی آرزوهای من هستی، هرگز مرا نخواهی دید.
هوش مصنوعی: اگر از سر پنجهی دشمن دمی آرامش نیابی، هیچ نشانی از اهریمن نخواهی دید.
هوش مصنوعی: من جوانی را مثل یک نهال کاشتم و امیدوارم که در سایهاش زندگی خوبی را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: ای کاش که دوران زمان به من پناهی بدهد تا از سختیها و چالشهای زندگی محافظت شوم.
هوش مصنوعی: ای جوان، به واسطه تو، پرنده افسانهای (عنقاء) در قلههای بلند آسمانی لانه میسازد.
هوش مصنوعی: تو نماینده و تصویر عقل هستی و همچنین دومی که در آیات سبع المثانی (سوره فاتحه) به آن اشاره شده است.
هوش مصنوعی: سر نیزه بودن به معنی نقطه ضعف و خطر است و در اینجا بیانگر این است که انتهای بیرحمی و خشونت است. به عبارت دیگر، آیا سزاوار است که سر تو به این شکل باشد؟ مگر آنکه جان من، چون شمعی در این محیط روشنایی بخشد؟ این جمله به نوعی به احساس ناپایداری و آسیبپذیری در برابر خطرات اشاره دارد و همچنین اهمیت حضور و وجود شخص را در آن فضا نمایان میکند.
هوش مصنوعی: ای جوان، نور تو از مشرق میتابد و باعث میشود که خورشید و ماه در آسمان به تو حسادت کنند.
هوش مصنوعی: اما روزگار ما به قدری تیره و تار شده که مرگ، بهتر از زندگی خوشایند و دائمی به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: من جانم را فدای سر زیبای تو میکنم، چرا که تو از میان زیبایان مراقبت میکنی و نظارت داری.
هوش مصنوعی: تو در طول عمرت از ما غافل شدهای و ما را رها کردهای، اما تا زمانی که بتوانی، گاهی به ما توجه کن و ما را زیر نظر داشته باش.
هوش مصنوعی: از این پس من و حس دلزده آن گل لالهای که ظاهری دارد و معناهای عمیق و گستردهای را در بر میگیرد.
هوش مصنوعی: از این پس من و شعله آن شمع که در محفل وصال، یار دیگری مانندش وجود نداشت.
هوش مصنوعی: هر کسی که آرزوی چیزی را در سر ندارد، بر دوش خود بار سنگینی حمل میکند.
هوش مصنوعی: اگر دلی از غم تو نرمد و نسوزد، هرگز در این دنیا چهرهی خوشحالی را نخواهد دید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کسی را چو من دوستگان می چه باید؟
که دل شاد دارد بهر دوستگانی
نه جز عیب چیزیست کان تو نداری
نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی
ز دو چیز گیرند مر مملکت را
یکی پرنیانی یکی زعفرانی
یکی زر نام ملک بر نبشته
دگر آهن آب دادهٔ یمانی
که را بویهٔ وصلت ملک خیزد
[...]
از او بوی دزدیده کافور و عنبر
وز او گونه برده عقیق یمانی
بماند گل سرخ همواره تازه
اگر قطره ای زو به گل بر چکانی
عقیقی شرابی که در آبگینه
[...]
شه مشرق و شاه زابلستانی
خداوند اقران و صاحبقرانی
بدولت یمینی بملت امینی
مر این هر دو را اصل یمن و امانی
تو محمود نامی و محمود کاری
[...]
یکی گوهری چون گل بوستانی
نه زر وبه دیدار چون زرکانی
به کوه اندرون مانده دیرگاهی
به سنگ اندرون زاده باستانی
گهی لعل چون باده ارغوانی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.