گنجور

 
غروی اصفهانی

لالۀ روی تو را شمع جهان افروزم

عشق می بازم و پروانه صفت می سوزم

نه در آن آینۀ حسن بگیرد آهم

نه دل نازل او را بگدازد سوزم

رشتۀ عمر توانم ز عمت تازه کنم

دیده از روی تو هرگز نتوانم دوزم

در فراق تو دُر اشک بسی افشاندم

گوهری باز ز وصل تو نمی‌اندوزم

بهر تحقیق حقایق چه به مکتب آیم

جز حدیث غم عشق تو نمی‌آموزم

روزگاری ز تو دارم که نگنجد به بیان

قدمی رنجه کن اینک شب و اینک روزم

پوزش مفتقر اندر بر جانان چه کند

من ناچیز چه باشم که چه باشد پوزم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

کس بدین روز مبادا که من بد روزم

کس بدین گونه مسوزاد که من می سوزم

دین نمانده ست که تا نامه عصمت خوانم

دل نمانده ست که تا تخته صبر آموزم

شبی بسی رفته به بیداری و آن بخت نبود

[...]

ناصر بخارایی

بر فلک شب همه شب دیده از آن می‌دوزم

که به مرغان سحر ناله همی‌آموزم

همچو شب تیره دلم وز اثر طالع بد

هیچ طالع نشود مهر جهان افروزم

می‌زنم چشم و ستاره ز نظر می‌بارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه