گنجور

 
غروی اصفهانی

بخدا کز تو نگیرم دل و رو برنکنم

کافرم چارۀ دل را گر از این در نکنم

رسم خوبان جهان گرچه وفاداری نیست

بی وفائی ز تو البته که باور نکنم

ناله، دانم ندهد سود و به جائی نرسد

من که جز ناله ندارم چکنم گر نکنم

سیل اشک من سودا زده بنیاد کن است

لیک با شعلۀ دل دامن خود تر نکنم

روزگاریست چنان تیره تر از شب که دگر

بیم یک روزی از این روز سیه تر نکنم

زندگانی که بسر رفته به بی سامانی

نه عجب گر پس از این فکر تن و سر نکنم

دل که آئینۀ صافیست چه خوش باشد اگر

به غم و غصۀ بیهوده مکدّر نکنم

دولت طبع روان ملک خداداد من است

میل دارائی دارا و سکندر نکنم

مفتقر خرقۀ فقر است گرامی دارش

که به دیبای ملوکانه برابر نکنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

می‌توانم که لب از آب خضر تر نکنم

میرم از تشنگی و چشم به کوثر نکنم

شوق یوسف اگرم ثانی یعقوب کند

دارم آن تاب کز او دیده منور نکنم

آن قوی حوصله بازم که اگر حسرت صید

[...]

میرزا حبیب خراسانی

من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنم

در همه عمر جز این مشغله دیگر نکنم

زاهد ار نسیه فردا دهم وعده، بگو

نقد امروز بدان نسیه برابر نکنم

تا بود نغمه مرغ سحر و بانگ رباب

[...]

عارف قزوینی

گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم

آسمان، ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم

مادر دهر اگر مثل تو دختر زاید

بی پدر باشم اگر حرمت مادر نکنم

این توئی در بر من یا که بود خواب و خیال

[...]

ملک‌الشعرا بهار

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم

شب نباشدکه ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم

نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه