گنجور

 
غروی اصفهانی

من بینوا ز بی برگ و بری اگر بمیرم

سر پر ز شور از خاک در تو بر نگیرم

ز کمند عشق هرگز نبود مرا گریزی

چه‌کنم ز حلقهٔ خم به خم تو ناگزیرم

به غلامیّ درت مفتخر‌م مرانم از در

که بجز در تو حاشا در دیگری پذیرم

من اگر به حلقهٔ بندگی‌ات به زیر‌ِ بندم

نه عجب که باج از تاج کیان اگر بگیرم

من و ساز عشق تا زهره به کف کمانچه گیرد

من و نغمه گرچه بهرام فلک زند به تیرم

من و نسخۀ جمال تو و دفتر خیالم

من و نقشهٔ مثال تو و لوحهٔ ضمیر‌م

شده سینه‌ام ز سینا‌ی غمت ز ناله چندان

که عجب نباشد ار عرش بنالد از نفیر‌م

به یکی نظاره‌، ای کعبهٔ حسن چاره‌ای کن

که به مستجار کوی تو هماره مستجری‌ام

به هوای گلشن روی تو مفتقر جوان‌ست

چه کنم که طالع تیره ز غصه کرده پیرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرعلیشیر نوایی

به دو چشم یار اسیرم که همی زنند تیرم

به من غریب رحمی که به کافران اسیرم

چو بکوی و قد او شیفته ام اگر چه واعظ

دهدم ز روضه و حور فسانه کی پذیرم

اجلم رقیب و عمرم شده آن لب روان بخش

[...]

شیخ بهایی

خبرم مپرس از من چو مقابل من آئی

که چو در رخ تو بینم، زخودم خبر نباشم

صائب تبریزی

به نظر ازان عزیزم به بها ازان گرانم

که به هیچ دل چو گوهر ننشسته است گردم

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
جیحون یزدی

بودم زسرو قدان صنمی سمین و سالم

ارمش بروی بنده حرمش بکوی خادم

نه دهد ره وسایل نه ستد زکس رسایل

رخکش چو رای عادل خطکش چو روی ظالم

همه گر پی مفاخر نرود زکبر وافر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه