گنجور

 
غروی اصفهانی

چون خم عشق ازل تا به ابد می‌جوشم

بادهٔ خانگی از خون جگر می‌نوشم

بگشا چهره مگر مشکل ما بگشایی

ورنه من بر حسب همّت خود می‌کوشم

تا که چشمم به تو افتاد دل از کف دادم

پند صاحبدل از این پس نرود در گوشم

نوبهار آمد و بلبل به تمتع در باغ

من که دستان توام از چه چنین خاموشم

ساقی بزم حریفان شده یارم چه‌کنم

برده هوشم ز سر آن نغمۀ نوشانوشم

دوشم از باده‌فروش آمده این طرفه سروش

که ترا من به دو گیتی به خدا نفروشم

گر بیایی تو بهر گام بیایی کامی

ور ببینم ز تو عیبی به کرم می‌پوشم

مفتقر بنده‌نوازی عجب از مولی نیست

دارم امید کشم غاشیه‌اش بر دوشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم

خم می گو: سر خود گیر، که من در جوشم

بر رخ من در می‌خانه ببندید امشب

که کسی نیست که: هر روز برد بر دوشم

من که سجاده به می دادم و تسبیح به نقل

[...]

خواجوی کرمانی

می درم جامه و از مدعیان می پوشم

می خورم جامی و زهری بگمان می نوشم

من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم

چه غم از موعظه ی زاهد ازرق پوشم

هر که از مستی و دیوانگیم نهی کند

[...]

حافظ

من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم

مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم

قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَم

[...]

شیخ بهایی

گرچه از آتش دل چون خم می درجوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

حاش الله که نیم معتقد طاعت خویش

[...]

فصیحی هروی

نوبهارست و در انجام طرب می‌کوشم

لب گل می‌مکم و خون جگر می‌نوشم

جلوه نخل مرادم نفریبد هرگز

گر همه شعله شود در هوس آغوشم

خسم و فرقت بی‌برگی وی سوخت مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه