گنجور

 
میرداماد

چنین که شور تو در ساخت دماغ من است

ز شغل درد تو کی مرگ هم فراغ من است

مگو که شعله آهم نسوزد انجم را

که بر جبین مه اینک نشان داغ من است

رساند خواهی اگر جرعه ای به ما باری

کنون که آتش سوزنده در سراغ من است

خیال را دل و اندیشه را جگر سوزد

ازین شراب که در ساغر دماغ من است

به جای برگ کنون شعله بر دهد اشراق

از آن درخت که نشوش ز فرع باغ من است

 
sunny dark_mode